لحظه ی تحویل سال ماهی های قرمز هفت سین می پرند بالا

از وقتی که یادم هست لحظه ی تحویل سال خیره می شدم به ماهی های قرمز سر هفت سین. حتی یک عکس هم  از بچگی هایم دارم که سه یا چهار ساله ام، تحویل تمام شده و داریم عکس های کنار هفت سین را می گیریم ولی من هنوز خیره ام به تنگ ماهی ها. دلیلش این بود که منتظر بودم لحظه ی تحویل سال ماهی ها از آب بپرند بیرون. فکر میکنم مادرم اولین بار این را برایم گفت. که ماهی قرمز، لحظه ی تحویل از آب بیرون میپرد. از خوشحالی احتمالا یا از هیجان. به نظرم قشنگ ترین اتقاقی بود که ممکن بود در لحظه ی باشکوه تحویل بیفتد. رویای کودکی ام دیدن پرش ماهی ها هنگام تحویل سال بود. در ذهنم یک تصویر سینمایی از آن ساخته بودم. هر سال نوروز به شوق دیدن پریدن ماهی ها سر هفت سین مینشستم.

Continue reading “لحظه ی تحویل سال ماهی های قرمز هفت سین می پرند بالا”

 1,557 total views

مرد هل فروش ، هل هایش را به صدقه نفروخت

تابستان ۲۰۱۳.  روز دوم بعد از برگشتنم به تهران، مثل هر ایرانی خوب از فرنگ برگشته ای باید بروم زیارت تجریش. از آنجایی که به چشم اطرافیان، هیچ ایرانی خوب از فرنگ برگشته ای، روزهای اول بازگشت « نمیداند آنجا چه خبر است» و تمام موارد احتیاط را باید رعایت کند، و روسری اش را بیشتر از ایرانیان خوب از فرنگ برنگشته جلو بکشد، و اگر تنها بیرون می رود، آن هم تجریش، یک وقت مانتوی جلو باز نپوشد و خدای نکرده چکمه ی بلند روی شلوار جین نکشد، من هم در تمام این مدت هر بار برگشتم از این قوانین مستثنا نبودم و انگار نه انگار که در فرنگ همیشه تنها جابه جا شده ام و همه ی کارهایم را به تنهایی خودم انجام داده ام. خلاصه اینکه  آن روز پدرم «اتفاقی» بیرون جایی قرار داشت و باز هم «اتفاقی» مسیرش با مسیر من یکی بود. با پدرم رفتم تجریش و سر پل بعد از اینکه فهمیدم «اتفاقا» پدرم  هم تجریش کار دارد و با من می آید که با هم چرخی بزنیم، سریع از ماشین پیاده شدم و گفتم من رفتم بابا، شما به کارتون برسید. Continue reading “مرد هل فروش ، هل هایش را به صدقه نفروخت”

 2,961 total views

من از تو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم

یکی از آن کوچه های با شیب تند امانیه. بن بست. انتهای سراشیبی، آنجا که یک پست برق کوچه را بی قواره کرده، یک فرش دوازده متری را شسته اند و پهن کرده اند روی سر کوچه. ابریشمِ قم، دستباف، لچک ترنج. یک سرِ بندِ رخت را گره زده اند به گردن تیر چراغ برق کوچه، آن سر دیگرش از روی پست برق رفته و خودش را رسانده به نرده ی بالکن طبقه ی دوم یکی از خانه های کوچه ی کناری.  ریشه های فرش خیسند. انگار که  فرش یا درست شسته نشده یا آنقدر کثیف بوده که هنوز  آب چرک می چکد از ریشه ها. Continue reading “من از تو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم”

 4,574 total views,  8 views today

این یک داستان واقعی است، قهرمان داستان هم واقعی است.

این یک داستان واقعی است. قهرمان داستان هم واقعی است. و این تنها یکی از صدها داستان واقعی اوست.

قهرمان داستان این بار یک کوله پشتی برمی دارد، از آن کوله پشتی های محکمی که زیپ ندارند و به جایش دور تادور یک بند محکم طناب مانند است و طناب را که می کشی دهانه ی کوله پشتی باز و بسته می شود. یک پتوی نازک سفری را با دقت تمام تا می کند و می گذارد داخل کوله پشتی، طوری که تمام کف و دور تا دور آن را بپوشاند. بعد بچه را می گذارد داخل کوله پشتی، طوری که دهانه ی کوله تا زیر کتف بچه بالا بیاید. بعد سوار تله کابین می شوند و با هم میروند به قله. به قله که رسیدند، بند کوله پشتی را سفت می کند، کوله را می اندازد روی دوشش، بند دور کمرش را می بندد، دست های بچه را حلقه می کند دور گردن خودش، چوب اسکی هایش را به پا می کند، و قبل از اینکه راه بیفتد به بچه می گوید: «گردن منو محکم بگیر بابا».

Continue reading “این یک داستان واقعی است، قهرمان داستان هم واقعی است.”

 4,271 total views

همه ی ماهی ها یک موز ماهی درون دارند.

این داستان بعد از سیزده به در اتفاق افتاد. از همان وقتی که ماهی را از سر هفت سین برداشتم و گذاشتم روی میزی که مشرف بود به ظرف میوه ی چوبی «ای کٍ آ» که همیشه پر از پرتغال و نارنگی است و آن روز اتفاقا چند عدد موز هم روی آن بود. ماهی به طرز عجیبی خوشحال بود و دور تنگش می چرخید. اما گاهی می ایستاد، در جا پا دوچرخه می زد و خودش را وسط زمین و هوا نگه می داشت و خیره می ماند به موزهای روی ظرف میوه. نگاه هایش را خیلی جدی نگرفتم، اما وقتی دیدم پریدن هایش از این ور تنگ به آن طرف بیشتر شد، فهمیدم که ماهی نقشه ی پریدن روی ظرف میوه را میکشد و از آنجایی که فقط یک ماهی قرمز کوچک است،عملیاتش همیشه با شکست رو به رو می شود. آب تنگش را کم کردم که ارتفاع آب پایین بیاید و از تنگ نیفتد بیرون. فهمیده بودم که ماهی در حقیقت یک «موز ماهی» است. Continue reading “همه ی ماهی ها یک موز ماهی درون دارند.”

 3,664 total views

اگر مادربزرگم هنوز زنده بود تمام دنیا را عطر گل ماگنولیا برمی داشت.

مادربزرگم صندلی اش را می کشید کنار پنجره،  پرده و توری اش را میداد کنار و ساعت ها می نشست همان جا حیاط را نگاه می کرد و با تسبیحش ذکر می گفت. چشمهایش، که به قول خودش دیگر سو نداشتند، خیره میماندند به درخت ماگنولیای ته حیاط. نگاهش اما از درخت رد شده بود، از ساختمان پشتی آن هم همین طور. از تمام کوچه ها و خیابان ها هم رد شده بود. از روی زمان گذشته بود و رفته بود به قدیم. شاید به آن زمانی که دبیر بود، و یک عکس هم از آن زمان داشت که با همکارهایش در حیاط دبیرستان گرفته بودند. کت و دامن «آلامد» ی پوشیده بود و موهای مشکی اش منگول منگول ریخته بودند روی شانه اش. تنها کسی بود که به دوربین نگاه نمیکرد. انگار از داخل آن عکس هم از همان زمان، چشم دوخته بود به درخت ماگنولیای ته حیاط. Continue reading “اگر مادربزرگم هنوز زنده بود تمام دنیا را عطر گل ماگنولیا برمی داشت.”

 5,418 total views

کافه بنفشه های نگران

اول.

دم در ولیعصر قرار گذاشته ایم. یکیمون دیرتر میاد، کلاسش طول کشیده. همه که جمع شدیم راه میفتیم. امروز قراره برای دمنوش های کافه اسم انتخاب کنیم. یکیمون میگه:«برای هر کدوم از نوشیدنی ها اسم یه آهنگ دهه شصتی میزاریم» اون یکی میگه:« نمیذارن که، مثلا اسم آهنگ شهرام شب پره رو بذاریم روی چای؟» من میگم : «اونا که نمی فهمن، مثلا اسم چای زعفرونی رو میذاریم: این شبی که میگن شب نیست.» رسیدیم به انقلاب، حواسمون رو جمع می کنیم که از خیابون رد شیم. از جنوب خیابون راه میفتیم سمت غرب. من میگم: «میتونیم اسم فیلم سینمایی هم بذاریم روشون.» یکیمون میگه: «به تو باشه اسم همه فیلم هایی رو انتخاب میکنی که فروتن بازی میکنه.» اون یکیمون میگه: « اون وقت هر چی قرمز و دوزن دم کنیم میمونه رو دستمون!» هممون با هم می خندیم. یکیمون میگه: « برنامه ی پشت بوم کافه اوکی شد دیگه؟» همه با هم میگیم: «اَه آره دیگه بابا کشتی ما رو با اون ایده ات.» هممون میدونیم که چقدر ایده خوبی بوده. قراره روی پشت بوم کافه یه عالمه طناب بکشیم از این ور به اون ور، روش ملافه های سفید پهن کنیم، وسطاش جا به جا رو زمین گل بذاریم. آدم ها برن اون بالا لای ملافه ها گم شن، بعد گل ها رو پیدا کنن وقتی پیدا شدن بدن به هم دیگه و از خنده ریسه برن. Continue reading “کافه بنفشه های نگران”

 3,635 total views

من و مشد عباس نسل غورباقه ها را نجات دادیم.

پنجره را که باز می کردی، آن زیر یک  استخر بزرگ بود پر از ماهی های قرمزبزرگ و کوچک که یکهو همه شان جمع می شدند زیر پنجره و شروع میکردند به ملچ مولوچ کردن روی آب.  یک توری محکم جلوی پنجره بود که کسی نتواند دولا شود. یک بار توری سوراخ شد و من سعی کردم از لای سوراخ برای ماهی ها نان بریزم، نان گیر کرد داخل توری. دفعه ی بعدی که رفتم آنجا توری سالم سالم بود. پدربزرگم عوضش کرده بود.  دیوار استخر چسبیده بود به دیوار زیر پنجره و همین،  ترسناکش میکرد. یک استخر بزرگ پر از ماهی که سالها پیش مار هم در آن پیدا شده بود. Continue reading “من و مشد عباس نسل غورباقه ها را نجات دادیم.”

 4,402 total views

برسد به دست آقای ترامپ

آقای ترامپ،

سلام،

من یکی از آن کسانی هستم که از انتخاب شدن شما خیلی خوشحال شد. نه چون شما قول دادید اوضاع اقتصادی را درست کنید، یا به وضعیت مهاجران رسیدگی کنید، و نه حتی برای اینکه زن شما بسیار خوش هیکل و خوش تیپ است و یا دخترتان بسیار زیباست. دلیل من این بود که همسرم ( که آن زمان هنوز همسرم نبود) خیلی قبل از انتخابات گفته بود که اگر شما رییس جمهور آمریکا شوید، او برمی گردد ایران. من هم ته دلم دعا میکردم که ای کاش شما رییس جمهور شوید و ما برگردیم کشورمان کنار خانواده و دوستانمان (که از شما چه پنهان خیلی هایشان مهاجرت کرده اند به نقاط مختلف دنیا). البته این روزها بسیار از خودم شرمنده ام و عذاب وجدان دارم که نکند دعاهای من تاثیری بر انتخاب شدن شما داشته بوده باشد. Continue reading “برسد به دست آقای ترامپ”

 7,801 total views,  2 views today

.آتش را سیل خاموش کرد

یک پل هوایی از  سر خیابان ولیعصر، جلوی کفش بلا،  کشیده اند تا آن طرف میدان، جلوی ساندویچ فروشی هیوا. پل را شهرداری کشیده و روی آن مغازه هایی ساخته و   .تقسیم کرده بین مغازه دارهای ‍‍بازار زیر گذر٫ که  در سیل تجریش آن زیر دفن شدند. من رفته ام مقنعه ی مشکی بخرم برای دانشگاه. مقنعه ی مشکی بلند تا زیر سینه.

Continue reading “.آتش را سیل خاموش کرد”

 10,126 total views