اگر مادربزرگم هنوز زنده بود تمام دنیا را عطر گل ماگنولیا برمی داشت.

مادربزرگم صندلی اش را می کشید کنار پنجره،  پرده و توری اش را میداد کنار و ساعت ها می نشست همان جا حیاط را نگاه می کرد و با تسبیحش ذکر می گفت. چشمهایش، که به قول خودش دیگر سو نداشتند، خیره میماندند به درخت ماگنولیای ته حیاط. نگاهش اما از درخت رد شده بود، از ساختمان پشتی آن هم همین طور. از تمام کوچه ها و خیابان ها هم رد شده بود. از روی زمان گذشته بود و رفته بود به قدیم. شاید به آن زمانی که دبیر بود، و یک عکس هم از آن زمان داشت که با همکارهایش در حیاط دبیرستان گرفته بودند. کت و دامن «آلامد» ی پوشیده بود و موهای مشکی اش منگول منگول ریخته بودند روی شانه اش. تنها کسی بود که به دوربین نگاه نمیکرد. انگار از داخل آن عکس هم از همان زمان، چشم دوخته بود به درخت ماگنولیای ته حیاط. Continue reading “اگر مادربزرگم هنوز زنده بود تمام دنیا را عطر گل ماگنولیا برمی داشت.”

4,262 total views, no views today

کافه بنفشه های نگران

اول.

دم در ولیعصر قرار گذاشته ایم. یکیمون دیرتر میاد، کلاسش طول کشیده. همه که جمع شدیم راه میفتیم. امروز قراره برای دمنوش های کافه اسم انتخاب کنیم. یکیمون میگه:«برای هر کدوم از نوشیدنی ها اسم یه آهنگ دهه شصتی میزاریم» اون یکی میگه:« نمیذارن که، مثلا اسم آهنگ شهرام شب پره رو بذاریم روی چای؟» من میگم : «اونا که نمی فهمن، مثلا اسم چای زعفرونی رو میذاریم: این شبی که میگن شب نیست.» رسیدیم به انقلاب، حواسمون رو جمع می کنیم که از خیابون رد شیم. از جنوب خیابون راه میفتیم سمت غرب. من میگم: «میتونیم اسم فیلم سینمایی هم بذاریم روشون.» یکیمون میگه: «به تو باشه اسم همه فیلم هایی رو انتخاب میکنی که فروتن بازی میکنه.» اون یکیمون میگه: « اون وقت هر چی قرمز و دوزن دم کنیم میمونه رو دستمون!» هممون با هم می خندیم. یکیمون میگه: « برنامه ی پشت بوم کافه اوکی شد دیگه؟» همه با هم میگیم: «اَه آره دیگه بابا کشتی ما رو با اون ایده ات.» هممون میدونیم که چقدر ایده خوبی بوده. قراره روی پشت بوم کافه یه عالمه طناب بکشیم از این ور به اون ور، روش ملافه های سفید پهن کنیم، وسطاش جا به جا رو زمین گل بذاریم. آدم ها برن اون بالا لای ملافه ها گم شن، بعد گل ها رو پیدا کنن وقتی پیدا شدن بدن به هم دیگه و از خنده ریسه برن. Continue reading “کافه بنفشه های نگران”

2,722 total views, no views today

من و مشد عباس نسل غورباقه ها را نجات دادیم.

پنجره را که باز می کردی، آن زیر یک  استخر بزرگ بود پر از ماهی های قرمزبزرگ و کوچک که یکهو همه شان جمع می شدند زیر پنجره و شروع میکردند به ملچ مولوچ کردن روی آب.  یک توری محکم جلوی پنجره بود که کسی نتواند دولا شود. یک بار توری سوراخ شد و من سعی کردم از لای سوراخ برای ماهی ها نان بریزم، نان گیر کرد داخل توری. دفعه ی بعدی که رفتم آنجا توری سالم سالم بود. پدربزرگم عوضش کرده بود.  دیوار استخر چسبیده بود به دیوار زیر پنجره و همین،  ترسناکش میکرد. یک استخر بزرگ پر از ماهی که سالها پیش مار هم در آن پیدا شده بود. Continue reading “من و مشد عباس نسل غورباقه ها را نجات دادیم.”

3,333 total views, no views today

برسد به دست آقای ترامپ

آقای ترامپ،

سلام،

من یکی از آن کسانی هستم که از انتخاب شدن شما خیلی خوشحال شد. نه چون شما قول دادید اوضاع اقتصادی را درست کنید، یا به وضعیت مهاجران رسیدگی کنید، و نه حتی برای اینکه زن شما بسیار خوش هیکل و خوش تیپ است و یا دخترتان بسیار زیباست. دلیل من این بود که همسرم ( که آن زمان هنوز همسرم نبود) خیلی قبل از انتخابات گفته بود که اگر شما رییس جمهور آمریکا شوید، او برمی گردد ایران. من هم ته دلم دعا میکردم که ای کاش شما رییس جمهور شوید و ما برگردیم کشورمان کنار خانواده و دوستانمان (که از شما چه پنهان خیلی هایشان مهاجرت کرده اند به نقاط مختلف دنیا). البته این روزها بسیار از خودم شرمنده ام و عذاب وجدان دارم که نکند دعاهای من تاثیری بر انتخاب شدن شما داشته بوده باشد. Continue reading “برسد به دست آقای ترامپ”

5,584 total views, no views today

.آتش را سیل خاموش کرد

یک پل هوایی از  سر خیابان ولیعصر، جلوی کفش بلا،  کشیده اند تا آن طرف میدان، جلوی ساندویچ فروشی هیوا. پل را شهرداری کشیده و روی آن مغازه هایی ساخته و   .تقسیم کرده بین مغازه دارهای ‍‍بازار زیر گذر٫ که  در سیل تجریش آن زیر دفن شدند. من رفته ام مقنعه ی مشکی بخرم برای دانشگاه. مقنعه ی مشکی بلند تا زیر سینه.

Continue reading “.آتش را سیل خاموش کرد”

7,506 total views, no views today