خونه‌ی ما دوره دوره

خونه‌ی ما توی تهران یه خونه‌ی شمالی جنوبیه توی یکی از کوچه‌های بین جردن و ولیعصر. اتاق‌های خونه، جنوبِ ساختمون، از شرق تا غرب ردیف شدن و شرقی‌ترینشون اتاق مامان بابامه که روی ضلع شرقیش یه انباری دراز و باریکه. توی انباری از میز اتو و جاروبرقی و رخت‌خواب‌های اضافه و لباس‌های زمستونی هست تا هر چیزی که قراره موقتا جلوی چشم نباشه، مثل کیسه‌های لباس‌های بخشیدنی – و گاهی نبخشیدنی‌-.

Continue reading “خونه‌ی ما دوره دوره”

546 total views, 3 views today

من به خود نامدم اینجا

دو ماه مانده به عید نوروز. دختر در حال تمیز کردن بالکن، وسط گلدان‌های خالی و زیرِ پلاستیکِ آشغالِ گوشه‌ی بالکن، پیازِ سنبلِ عیدِ نوروزِ پارسال که هفت بچه-پیاز کنار خودش سبز کرده را پیدا می‌کند. با ذوق فراوان اولین گلدان خالی‌ای که جلوی دستش هست را برمی‌دارد و پیازِ سنبلِ مادر و بچه‌هایش را روی خاک گلدان می‌گذارد. کنارش، کمی خاکِ اضافه می‌ریزد تا مادر و بچه‌ها در گلدانشان جا بیفتند. مادر سرش از خاک بیرون است ولی بچه‌ها کاملا زیرِ خاک و در آغوش مادر هستند. دو هفته بعد بچه-سنبل‌ها سر از خاک درمی‌آورند. رشد هفتگی‌شان خوشحال‌کننده است و پیش‌بینی می‌شود تا برای نوروز گل بدهند. هر هشت نفر تا نزدیکی‌های عید رشد خوبی دارند و خانواده‌ی خوشحالی به نظر می‌رسند. از هفته‌ی اول عید مادر ضعیف می‌شود. طوری که انگار شیره‌ی جانش را می‌ریزد در بدن بچه-سنبل‌ها. بچه-سنبل‌ها اما همچنان در حال ساختن برگ برای خودشان هستند. از هفته‌ی دوم رشد بچه سنبل‌ها هم کند می‌شود. برگ‌هایشان از نوک شروع به زرد شدن می‌کند و نازک می‌شود. بعد از سیزده، گلدان سنبل‌ها که دیگر امیدی بهشان نیست، به گوشه‌ی بالکن منتقل می‌شود تا در آخر هفته‌ای مناسب به وضعیتشان رسیدگی شود.

Continue reading “من به خود نامدم اینجا”

603 total views, no views today

هر کس فقط سمت خودش را شخم بزند

من این طرف ایستاده‌ام و مرد پیر چینی آن طرف. هر کدام جداگانه با دقت بامیه‌ها را زیر و رو می‌کنیم و بامیه‌های ظریف و باریک و بدون لک را جدا می‌کنیم و داخل کیسه‌هایمان می‌ریزیم. طوری که گویی قانون نانوشته‌ای بینمان هست که می‌گوید: «هر کس فقط سمت خودش را شخم بزند». مرد چینی با دست‌های کوچک و ظریفش، آرام ولی فرز بامیه‌ها را جدا می‌کند و داخل کیسه‌اش می‌ریزد. من خیلی وسواس ندارم که بامیه‌ها همه ظریف باشند، بدون لک بودنشان بیشتر برایم مهم است، در عین حال به تضاد رنگ قرمز لاک ناخنم که همین امروز صبح زده‌ام، و هنوز صاف و مرتب و گوشه نپریده است، با رنگ سبز بامیه‌ها دقت می‌کنم. ترکیب قشنگی‌ست. آرامش چند دقیقه‌ای ما دو نفر اینجا سر این کارتن بامیه، دیواری شده دورمان و از تمام هیاهوی فروشگاه جدایمان کرده. یک جور گفت و گوی تمدن‌هاست. Continue reading “هر کس فقط سمت خودش را شخم بزند”

945 total views, 3 views today

خوشبختی، با شرایط ویژه، تحمیلی

کاترین می گوید: «من هیچ وقت با بچه‌هایم اسکایپ تصویری نمی‌کنم، هیچ وقت.»

۵ تا بچه دارد که فقط یکی از آنها که سال آخر دبیرستان است پیش خودش زندگی می‌کند. بقیه همه در شهرها و کشورهای دیگر هستند. به جز دختر آخرش، هیچ کس را ندارد. همیشه هم تاکید می‌کند که این شوهرش بود که او و بچه‌ها را ول کرد و رفت. با حسرت به نان خرمایی‌های روی میز نگاه می‌کند و برای هزارمین بار برایم توضیح می‌دهد که به گلوتن حساسیت دارد.

می‌پرسد تو با خانواده‌ات زیاد اسکایپ تصویری می‌کنی؟

جواب می‌دهم نه زیاد. شاید هفته‌ای یا ده روزی یک بار، بیشتر تلفنی صحبت می‌کنیم.
کاترین با خوشحالی تایید می‌کند که کار خوبی می‌کنم که زیاد با خانواده‌ام تصویری صحبت نمی‌کنم. کاترین معتقد است اسکایپ کردن راه ارتباطی نیست، راه ارتباطی تلفن است و نامه. چیزی که مغز ما سال‌هاست به آن عادت دارد. می‌گوید اسکایپ یک راه ارتباطی «فانتزی» است، و بلند بلند می‌خندد.
برایش توضیح می‌دهم که مشکل من با اسکایپ یا هر ارتباط تصویری دیگر این است که دو طرف نمی‌توانند در چشم‌های هم نگاه کنند. همیشه با هر کس تصویری صحبت می کنم کلافه می‌شوم از اینکه پایین را نگاه می‌کند. احساس می‌کنم حواسش به من نیست.
کاترین با اشتیاق تاییدم می‌کند و می‌گوید:« خوشحالم که تو هم مثل من فکر می‌کنی». غذایش تمام شده، بلند می‌شود که برود، یک تکه نخ قرمز که چسبیده به شانه‌ام را با انگشتانش برمی‌دارد و می‌تکاند آن طرف، بعد می‌گوید: «میدانی، وقتی عزیزت را می‌بینی و با او حرف می‌زنی، گاهی احتیاج داری دستش را بگیری، یا ابروهایش را صاف کنی، یا مثلا همین یک تکه نخ را از روی شانه‌اش برداری. از پشت اسکایپ که نمی‌شود این کارها را کرد.»

1,131 total views, no views today

حال تمامم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اینجا، خانه در آنجا

گیلاس چهارمش بود، گرفت بالا و رو به من کرد و گفت: «به سلامتی پدرت! به سلامتی رفیقم، که سی ساله ندیدمش!» و یک نفس گیلاس شراب را سر کشید. آمد کنارم نشست، گفت: «من الان کاملا خودم شده‌ام، مستی یعنی نهایت خودت. و در نهایت خودم دلم برای رفیقم تنگ شده. ما الان یک مشت پیرمردیم، می‌تونستیم دور هم جمع باشیم. تمام این سال‌ها می‌تونستیم کنار هم باشیم، الان ممکن بود تو عروس من باشی، من آرزومه می‌تونستم با عروسم فارسی حرف بزنم، با نوه‌هام فارسی حرف بزنم.» سرش را انداخت پایین، شانه‌هایش تکانی خورد و قطره‌ی اشکی سقوط کرد روی دستش که با آن لیوان آبی را نگه داشته بود. سرش را بلند کرد نگاهم کرد و پرسید: «اسمت چی بود؟» گفتم آوا، گفت: «اسم بچه‌ی خواهر من هم آواست، بچه‌ی خودش که نه، بچه‌ی دخترش. خودم بالای سرش بودم وقتی به دنیا آمد» یک قلپ آب خورد و گفت: «ما یه ملت معمولی بودیم، مثل بقیه‌ی ملت‌های دنیا، اما یکهو یک پتک کوبیدند روی مملکتمان و پخش و پلا شدیم. من دلم برای آن روزها که کنار هم بودیم تنگ شده، دلم برای رفیقم تنگ شده…» دوباره سرش را انداخت پایین و چند قطره اشک را دیدم که به ترتیب از هر کدام از چشم‌هایش پرت شدند روی مچ دستش. «من از اون مرد متنفرم، می‌خوام ازت خواهش کنم تو هم ازش متنفر باشی، دارم ازت خواهش می‌کنم. همون جور که می‌خوام ازت خواهش کنم به بچه‌هات فارسی یاد بدی. نذار یادشون بره از کجا اومدن. ازت خواهش می‌کنم» دوباره شانه‌هایش تکانی خورد و این بار ندیدم که چند قطره اشک از چشمانش افتاد. « هیچی تو دنیا جای رفیق رو نمی‌گیره، ما الان باید کنار هم می‌بودیم، ما رو پخش و پلا کردند، ما ملت خوبی بودیم. منی که دارم اینا رو میگم ۷۶ سالمه، این حرف‌ها رو ازم قبول می‌کنی، نه؟» قبل از اینکه بخواهم جوابش را بدهم پرسید: «راستی تو اسمت چی بود؟» گفتم: آوا. گفت: «اسم بچه‌ی خواهر من هم آواست، بچه‌ی خودش که نه، بچه‌ی دخترش. خودم بالای سرش بودم وقتی به دنیا آمد.»

1,245 total views, 3 views today

رویای بیدار شدن، قشنگ‌ترین رویایی است که می‌توان در خواب دید

همه جا پر از استخر بود، استخرهای کوچک و بزرگ، بعضی تمیز، بعضی لجن بسته. هم‌کلاسی دوران راهنمایی‌ام آمد، حامله بود، دو تا پسر بچه‌ی کوچک هم داشت. گفت پسرها را می‌گذارم پیش تو، حواست بهشان باشد، خودم وقت مشاور دارم. داشت از در می‌رفت بیرون، پایش را گذاشت داخل حوضچه‌ آب جلوی ورودی – مثل آن حوضچه‌های کلر که در استخرهای عمومی هست- بعد برگشت گفت: با شوهرم مشکل دارم، از وقتی ازدواج کردیم رابطه‌ی جنسی نداشتیم. یکی از پسرها پرید توی آب، آبِ‌ لجن بسته. داشت غرق می‌شد، رفتم درش آوردم. به محض اینکه آمدیم بیرون هر دومان خشک خشک بودیم. بعد صحنه عوض شد، چند خانم دور یک میز که وسطش استخر بود نشسته بودند، یک سری کاغذ و کتاب و خودکار و سیب و پرتغال داخل آب شناور بود. یک‌هو علی بندری آمد، پرده‌ی اتاق را زد کنار، ناودان پشت پنجره را که شُر و شُر ازش آب می‌چکید نشانمان داد و گفت: این استودیو را گرفته بودم برای ضبط پادکست، حالا نمی‌دانم با این صدای آب چه کنم.

دست پسر‌بچه‌ها را گرفتم از پله‌ها آمدم پایین. مترو جلوی در بود، سوارش شدیم. از وسط بزرگراه حرکت می‌کرد، خط مخصوص خودروهای چندسرنشین. رفت تا رسید کنار اقیانوس. همان جا ایستاد. راننده اعلام کرد بقیه‌ی راه را شنا کنید. تلفنم زنگ خورد، برداشتم، از آن طرف خط مادرم با صدای آیدای شاملو گفت: «رویای بیدار شدن، قشنگ‌ترین رویایی است که می‌توان در خواب دید.» 

1,215 total views, 3 views today

مادرت که بگوید دوستت دارد همه چیز حل می‌شود

شبیه به هم بودند، در حد دو برادر. شاید هم دو پسر عمو. پسرعمو که نمی‌توانستند باشند ولی ممکن است پدربزرگ‌هایشان پسر‌عمو بوده باشند. یعنی اینها اگر خانواده‌ی مستحکمی داشتند و رفت و آمد‌های خانوادگیشان را نگه می‌داشتند، ممکن بود الان این دو پسر بچه همدیگر را به قولی «کازین» خود بدانند.

کازین غربی را در متروی پاریس دیدم. با مادر و خواهر بزرگ‌ترش. مادرش روس بود. از ظاهر و لهجه‌اش موقع فرانسه صحبت کردن کاملا مشخص بود. احتمالا پدرش ـ که می شود پدربزرگ کازین غربی ـ زمان جوانی از روسیه به غرب مهاجرت کرده و از فرانسه سر درآورده است. بعد هم بچه‌هایش همان جا بزرگ شده‌اند و ازدواج های فرانسوی کرده‌اند. Continue reading “مادرت که بگوید دوستت دارد همه چیز حل می‌شود”

1,170 total views, no views today

عینکش را که برداشت، قشنگ شد.

شبِ عروسیِ خواهرش خیلی قشنگ شده بود. نه به خاطر موهای شینیون شده و لباسِ شبِ توری بلندش. بلکه به خاطر عینکی که نداشت. عینک ته‌استکانی‌اش را برداشته بود و لنز گذاشته بود. چشمانش خیلی خوب نمی‌دید ولی شوق نداشتنِ آن جسم بزرگ روی صورتش، برق خاصی به چشمانش داده بود. نداشتن عینک، حتی برای همان یک شب، برایش موفقیت بزرگی محسوب می‌شد. در حد موففیتش در کنکور. هیچ‌کس فکرش را نمی کرد، ولی حالا او دانشجوی سال اول بیولوژی دانشگاه سراسری بود.  آن شب کسی حق نداشت با عروس عکس بگیرد، داماد سفارش کرده بود. مادر و خواهرهای داماد هم شش دانگ حواسشان جمع بود. خواهر عروس اما با تمام کسانی که دماغ سوخته از عکس گرفتن با عروس  برمی‌گشتند، با شور و شوق عکس می‌گرفت و در جواب آنها که می‌گفتند: «انشالله عروسی خودت»، با جدیت می‌گفت: بگید انشالله فارغ‌التحیلیم، انشالله فوق لیسانس، انشالله دکترا…

یک سال بعد، از مادرش شنیدم که ازدواج کرده. به گفته‌ی مادرش شوهرش مرد خوب و سر به راهی است و کارِ درست و حسابی دارد و معتاد نیست. اینکه درسش کی  تمام می شود سوال عجیبی بود برای مادرش که من پرسیدم.

 «شوهرداری و درس با هم جور در نمی‌آید. بعد هم با این وضعیت چشمانش، تا وقتی خواستگار داشت باید زود شوهر می‌کرد.»

 خواستم عکس عروسی‌اش را ببینم که مادرش گفت که از عروسی او عکس ندارد.شوهرش مذهبی است و خوشش نمی‌آید عکس زنش را کسی داشته باشد.

1,377 total views, no views today

موسیو ف کراوات بنفش می‌زد.

هِمی‌آنوپیای کامل. یعنی با اینکه چشم سالم بود ولی نصف میدان دیدش را از دست داده بود. میدان دید سمت چپ. علاوه بر توهم شدید در میدان دیدی که نابینا بود، دچار آنوسوگنوزیای شدید هم بود. یعنی متوجه نبود که توهمش بیماری است. توهماتی که در میدان دید سمت چپ برایش تولید می‌شد را جدی می‌گرفت. یک بار برایم تعریف کرد که عروسک نوه‌اش که نزدیک کوهستان آلپ گم شده بود را، در خانه‌شان در ورسای پیدا کرده، داخل یک دالان، زیرِ کمدی که سمت چپ اتاق پذیرایی دارند. صدایش را آرام کرد و گفت اما من به نوه‌ام نگفتم. چون عروسک از من خواست که نگویم. عروسک گفته بوده که اینطوری راحت‌تر است. موسیو «ف» هم از عروسک توضیح نخواسته بود. چون به قول خودش چیزی که بین عروسک و نوه‌اش می‌گذشته به او ربطی پیدا نمی‌کرده است. مشکلاتش زیاد و عجیب بود. در مواجهه با خانم‌ها – بدون استثنا-  هنگام دست دادن اول سینه‌ی سمت راست خانم را لمس می‌کرد و وقتی با اعتراض مواجه می‌شد توضیح می‌داد که بیمار است و درست ندیده و فکر کرده که «دستشان» را گرفته است. که البته هیچ وقت هیچ‌کس متوجه نشد که این مساله به بیماری‌اش مربوط می‌شده یا نه. در مترو به کسانی که از سمت چپش رد می‌شدند تنه می‌زد، بروکلی‌های سمت چپ بشقابش را نمی‌خورد و این باعث شده  بود زنش فکر کند او بروکلی را خوب نمی‌پزد و دلخور شود. بزرگ‌ترین مشکلش اما این بود که دیگر نمی‌توانست کتاب بخواند – مشکلی که تمام بیماران همی‌آنوپی با آن مواجه‌اند چون یک سمت صفحه را نمی‌بینند-. Continue reading “موسیو ف کراوات بنفش می‌زد.”

1,287 total views, 3 views today

مورچه‌ها هم مرده‌های خود را خاک می‌کنند

یک هفته طول کشید. دقیقا یک هفته.  هفته‌ی پیش یک روز یکهو سرم را بلند کردم و دیدم یک خط سیاه از بالای محفظه‌ی ماشین لباس‌شویی، کاملا عمودی کشیده شده تا نزدیک سقف. نرسیده به سقف نود درجه چرخیده به راست، رفته جلو تا ستون، همان خط را مستقیم از ستون ادامه داده تا بالای کابینت مواد غذایی، نود درجه چرخیده رو به پایین و درست بالای در کابینت قطع شده. در کابینت را که باز می‌کردی، روی سقف کابینت صف کشیده بودند تا انتها، دوباره نود درجه رو به پایین، بعد از روی دیواره آمده بودند جلو تا خود شیشه‌ی عسل. Continue reading “مورچه‌ها هم مرده‌های خود را خاک می‌کنند”

1,389 total views, no views today