ایران برای من شبیه یک کاسه‌ی گلِ سرخی است.

بیشتر از همه شبیه به یک کاسه ی گلِ سرخی است. حتی بیشتر از قرمه‌سبزی و ته دیگ. بیشتر از گربه‌های خیابانی و فریاد راننده تاکسی‌ها برای اعلام مسیر و ظرفیتشان. بیشتر از خانه‌های قدیمی و حوضِ وسط حیاط و گلدان‌های شمعدانی دور تا دورش. بیشتر از فواره‌ی وسط حوض. بیشتر از ربنای شجریان و عکس‌های کیارستمی. بیشتر از نگاه‌های مات و زل به غریبه‌ها. بیشتر از درسِ آشپزی در قسمت زنانه‌ی اتوبوس. بیشتر از صف ویزا و «هنرمندِ دربند». بیشتر از مانتو و روسری. بیشتر از تریبون آزاد در دانشگاه. بیشتر از دریانیِ سرِ کوچه که با یک تلفن، ده دقیقه بعد ماست را برایت می‌آورد دمِ درِ خانه. بیشتر از ترشی‌فروشِ وسط بازار تجریش. حتی بیشتر از گل‌فروش‌های نرگس به دستِ پشتِ ترافیک چهارراه‌ها در زمستان. ایران برای من بیشتر از همه شبیه یک کاسه‌ی گلِ سرخی است. همان‌ها که از یک سرویس کامل به جا مانده‌اند. عمدتا لب‌پر، ته کابینت، تنها. باقیمانده‌ی جهاز مادرها و مادربزرگ‌ها و شاید قبل‌تر. همان‌ها که آش یا ماست و خیار که درونشان بریزی، می‌شود خودِ خودِ ایران. Continue reading “ایران برای من شبیه یک کاسه‌ی گلِ سرخی است.”

1,095 total views, 3 views today

بر چله‌ی کمان اشک

اینجا قسمت اول کنسرت تمام شده بود و فقط خودش و یحیا روی صحنه بودند. یحیا داشت آب می‌خورد و خودش داشت از حاضرین تشکر می‌کرد که ۶۵ دقیقه در سکوت کامل نشستند و او را گوش دادند که عزاداری کرد. از این‌که این پروژه یکی از ریسک‌های بزرگ زندگی‌اش بوده است گفت. این‌که  مردم به او اعتماد کرده‌اند و در جمع‌آوری پول برای این پروژه به قول خودش شرمنده‌اش کرده‌اند. از شخصی نام برد که بعد از این‌که ایمیل‌های جذبِ‌سرمایه برای پروژه فرستاده شده بود، اولین کسی بوده که «بر چله‌ی کمان اشک» را حمایت کرده است. شخصی که دقیقا آن وسط، ردیف دوم روبه‌روی خودش نشسته بود و تمایل نداشت که نامی از او برده شود. اما نامجو گفت امیدوارم این هنرمند بزرگ بی‌ادبی من برای بردن نامش را ببخشد و از شهرام شب‌پره تشکر کرد. بعد با همان طنز خاص خودش که ناشی از هوش فوق‌العاده‌ی اوست ادامه داد که ای مردم کنسرت‌های آینده را بیایید، دیگر همان راک خواهد بود، بعد خطاب به مردم گفت مرسی که ساکت نشستید و من داد زدم، نروید بگویید این یارو کنسرت می‌گذارد بعد وسط کنسرت می خوابد روی زمین.

Continue reading “بر چله‌ی کمان اشک”

975 total views, 3 views today

در فرآیند بزرگ شدن، خیلی از حال و هواها را پشت سرمان جا می‌گذاریم.

خرما و گردو و آرد سرخ شده با کره. یک ترکیب رویایی که مادرم ماه رمضان‌ها درست می‌کرد، روزهایی که من روزه می‌گرفتم. الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم یکی از انگیزه‌های اصلی‌ام برای روزه گرفتن همین رنگینک بود. رنگینک یک دسر مناسبتی بود. مثل رشته پلوی روز اول عید یا حلوای ختم. رنگینک هم فقط مال ماه رمضان بود. از از مدرسه برمی‌گشتم خانه، نماز ظهر و عصرم را می‌خواندم (با کلی احتیاط موقع وضو گرفتن که نکند موقع شستن صورت، آب وضو داخل دهانم برود و روزه ام را باطل کند)، گاهی اگر حوصله‌ام می‌کشید دو رکعت قضای صبح را هم بین ظهر و عصر جا می‌دادم (و اگر بیشتر حوصله‌ام می‌کشید قضای مغرب و عشاهایی که همیشه بعد از افطار نخوانده باقی می‌ماند را هم می‌خواندم)، یکی دو ساعت می‌خوابیدم، بعد  بیدار می‌شدم و کمی ولو جلوی تلویزیون،  نزدیک افطار می‌رفتم می‌نشستم سر سفره‌ای که مادرم برایم می‌چید ، ربنای شجریان، و بعد، آن الله اکبر دوست داشتنی. آن وقت بود که مست می‌شدم از مزه‌ی بهشتی رنگینک با چای. گاهی لقمه اش میکردم لای نان تافتون…

بهتر از این؟ روزه ام را گرفته ام و ثوابِ اسمی‌اش را هم برده‌ام. چراغ نصفه نیمه‌ای برای خانه‌مان روشن کرده‌ام (مادربزرگم می‌گفت وقتی از عرش به خانه‌هایی که در آنها نمازگزار هست نگاه کنی، آن خانه‌ها نورانی‌اند)، و مهم‌تر از آن این‌که قسمت بیشتر رنگینک سهم من بوده، چون روزه گرفته بوده‌ام. سادگی این حال و هوا، چیزی است که در گذر زمان و در فرآیند بزرگ شدن و جابه‌جا شدن از بین می‌رود. مزه‌ی رنگینک مستقیما تحت تاثیر زمان و مکان بوده است.

بیشتر از ده سال است که روزه نگرفته ام و به تبع آن رنگینک هم نخورده‌ام. اما هر سال ماه رمضان که می‌شود به آن فکر می‌کنم. خوردن رنگینک بدون آن‌که روزه باشم برایم بی معنی است. بدون آنکه از ته دل، با همان حال و هوای بچگی روزه باشم. بدون آنکه همه ی اعضای خانواده – که روزه هم نیستند- کنارم جمع شوند و قسمت بیشتر رنگینک را بگذارند برای من. بدون آنکه ربنای شجریان را قبل از خوردن رنگینک شنیده باشم (و مهم است که ربنا از تلویزیون پخش شده باشد و نه یوتیوب). حتی بدون آن‌که اعتقاد داشته باشم که خواندن نماز، خانه‌ام را از عرش نورانی نشان می‌دهد.

در فرآیند بزرگ شدن، می‌فهمیم که مزه‌ی یک غذا، رابطه‌ی مستقیم دارد با حال و هوایی که در آن غذا را می‌خوریم و افرادی که کنارمان سر سفره نشسته‌اند. در فرآیند بزرگ شدن، خیلی از حال و هواها را پشت سرمان جا می‌گذاریم.

1,155 total views, 3 views today

ما خستگی تاریخ را با یک استکان چای از تن به در می کنیم

در سالروز پایان جنگ جهانی دوم،

برجام را هم که رد کنند،

ما، ملت رنج‌دیده‌ی ایران،

همه‌ی رنج‌های تاریخ را با خوردن یک استکان چای  از تن به در می کنیم.

و می‌رویم به استقبال رنج‌های فردایمان.

و ما تمام رنج‌های دنیا را  تحمل می‌کنیم،

که آن یک استکان چای را، «با هم» و «کنارِهم» بنوشیم.

مایی که امروز متلاشی شده‌ایم،

-خانواده‌هایمان در دنیا، کودکانمان در خیابان‌ها، پیرهایمان در بیمارستان‌ها و مغزهایمان در صرافی‌ها-

همه ی زورمان را میزنیم تا فردا دوباره یک جا، کنار جوبی، داخل کافه‌ای در استانبول، حیاط خانه‌ای وسط تهران و یا حتی پای تلویزیون، کنار تخت مادر و پدرمان، کنار هم جمع شویم و چایمان را با هم بنوشیم.

تا کسی که اینها را نمی‌داند، که هیچ چیز از ملت ایران نمی‌داند، دلش برای ما نسوزد و از ما حرف نزند. تمام گند‌های تاریخ را با دستان کثیفشان بزنند، ولی از ما حرف نزنند،

که ما، ملت رنج دیده‌ی ایران، تمام این رنج‌ها و خستگی‌های تاریخ را با خوردن یک استکان چای از تن به در می‌کنیم

و می رویم به استقبال رنج‌های فردایمان.

1,152 total views, 3 views today

ما را ز سر بریده می ترسانی؟

بحث امروز و دیروز نیست. مادر من از همان سال ۲۰۱۲ که از ایران رفتم (در این زمان که آنجا نیستم درست‌تَرَش این است که بگویم «آمدم»، رفت را وقتی استفاده می‌کنند که خودشان هنوز آنجا باشند و یک نفر دیگر رفته باشد، اما من واقعا از ایران رفته‌ام. چون انگار یک «من» دیگری در من بوده که از ایران رفته ولی در حقیقت من  و امثال من هنوز آنجا زندگی می‌کنیم و فقط یک «منِ» درونمان است که از ایران رفته بیرون، و این رفتن آنقدر بر ما غالب است که هیچ آمدنی به چشممان نمی‌آید، ما همه بنده‌ی رفتن‌هایمان شده ایم. بگذریم…) خلاصه از همان موقع، مادرم دنبال اپلیکیشن جدید برای ارتباط با من بود. به وایبر راضی نبود. چون وایبر گاهی ادا درمی‌آورد. یک مدت سر سه دقیقه که از مکالمه می‌گذشت قطع می‌شد. وسط یک داستان هیجان‌انگیز، یا یک غرِ طولانی یک‌هو حال آدم را می‌گرفت، نه هیجان  داستان را می‌فهمیدی نه غر زدنت خستگی از تنت در می‌کرد. هی صد بار باید الو الو می‌کردی و گاهی انگار که جلوی کوه ایستاده باشی الوهای خودت می‌پیچید در گوشت. خلاصه که تقریبا هر هفته یک درخواست جدید از طرف maman روی صفحه ام ظاهر می‌شد که دعوتم کرده بود تا از آن اپلیکیشن استفاده کنم. آشنا ترینشان «ایمو» بود و غریب ترینشان «کاکایو». همه را باید نصب می‌کردم، چند خطی با مادرم در آنها چت می‌کردیم، کیفیت تماس صوتی را امتحان می‌کردیم و انواع استیکرهای قلب و بوس و حیوانات بامزه را برای هم ارسال می‌کردیم تا اپلیکیشن « پوچ» شود. بعد مادرم می‌رفت دنبال یک اپ جدید.

این داستان ادامه داشت تا این‌که واتس اپ خودش را برای تماس‌های صوتی جا انداخت و تلگرام هم وارد بازی شد.  این‌که تلگرام چطور توانست بسیاری از پیوندهای دوستی و خانوادگی را از نو بسازد و گروه‌های فامیلی و دخترخاله پسرخاله‌های نسل قدیم و جدید را دوباره – مثل خانه‌ی یک بزرگترِ فامیل ـ به صورت مجازی (و گاهی حتی واقعی) دور هم جمع کند بحثش طولانی است. اما فیلتر شدن تلگرام «من» هایی که از ایران رفته‌ایم را تنهاتر می‌کند.  منی که گروه‌های مختلفی که در آنها عضو بودم را «ساکت» کرده بودم که هر لحظه موبایلم صدا ندهد، حالا که میبینم سوت و کور شده دلم می گیرد. «من» های دوری که دلمان به عکس و فیلم دور هم جمع شدن‌های دوست و فامیل توی این گروه ها خوش بود حالا از آنها دورتر می‌شویم…

اینها را که می‌نویسم، موبایلم خبر آمدن مسیج جدید را می‌دهد. از دیروز تا حالا سومین پیغامی است که از مادرم می‌گیرم که من را به نصب اپلیکیشن جدید برای تماس و چت رایگان دعوت می‌کند.

734 total views, 2 views today

لحظه ی تحویل سال ماهی های قرمز هفت سین می پرند بالا

از وقتی که یادم هست لحظه ی تحویل سال خیره می شدم به ماهی های قرمز سر هفت سین. حتی یک عکس هم  از بچگی هایم دارم که سه یا چهار ساله ام، تحویل تمام شده و داریم عکس های کنار هفت سین را می گیریم ولی من هنوز خیره ام به تنگ ماهی ها. دلیلش این بود که منتظر بودم لحظه ی تحویل سال ماهی ها از آب بپرند بیرون. فکر میکنم مادرم اولین بار این را برایم گفت. که ماهی قرمز، لحظه ی تحویل از آب بیرون میپرد. از خوشحالی احتمالا یا از هیجان. به نظرم قشنگ ترین اتقاقی بود که ممکن بود در لحظه ی باشکوه تحویل بیفتد. رویای کودکی ام دیدن پرش ماهی ها هنگام تحویل سال بود. در ذهنم یک تصویر سینمایی از آن ساخته بودم. هر سال نوروز به شوق دیدن پریدن ماهی ها سر هفت سین مینشستم.

Continue reading “لحظه ی تحویل سال ماهی های قرمز هفت سین می پرند بالا”

736 total views, 2 views today

مرد هل فروش ، هل هایش را به صدقه نفروخت

تابستان ۲۰۱۳.  روز دوم بعد از برگشتنم به تهران، مثل هر ایرانی خوب از فرنگ برگشته ای باید بروم زیارت تجریش. از آنجایی که به چشم اطرافیان، هیچ ایرانی خوب از فرنگ برگشته ای، روزهای اول بازگشت « نمیداند آنجا چه خبر است» و تمام موارد احتیاط را باید رعایت کند، و روسری اش را بیشتر از ایرانیان خوب از فرنگ برنگشته جلو بکشد، و اگر تنها بیرون می رود، آن هم تجریش، یک وقت مانتوی جلو باز نپوشد و خدای نکرده چکمه ی بلند روی شلوار جین نکشد، من هم در تمام این مدت هر بار برگشتم از این قوانین مستثنا نبودم و انگار نه انگار که در فرنگ همیشه تنها جابه جا شده ام و همه ی کارهایم را به تنهایی خودم انجام داده ام. خلاصه اینکه  آن روز پدرم «اتفاقی» بیرون جایی قرار داشت و باز هم «اتفاقی» مسیرش با مسیر من یکی بود. با پدرم رفتم تجریش و سر پل بعد از اینکه فهمیدم «اتفاقا» پدرم  هم تجریش کار دارد و با من می آید که با هم چرخی بزنیم، سریع از ماشین پیاده شدم و گفتم من رفتم بابا، شما به کارتون برسید. Continue reading “مرد هل فروش ، هل هایش را به صدقه نفروخت”

2,122 total views, 2 views today

من از تو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم

یکی از آن کوچه های با شیب تند امانیه. بن بست. انتهای سراشیبی، آنجا که یک پست برق کوچه را بی قواره کرده، یک فرش دوازده متری را شسته اند و پهن کرده اند روی سر کوچه. ابریشمِ قم، دستباف، لچک ترنج. یک سرِ بندِ رخت را گره زده اند به گردن تیر چراغ برق کوچه، آن سر دیگرش از روی پست برق رفته و خودش را رسانده به نرده ی بالکن طبقه ی دوم یکی از خانه های کوچه ی کناری.  ریشه های فرش خیسند. انگار که  فرش یا درست شسته نشده یا آنقدر کثیف بوده که هنوز  آب چرک می چکد از ریشه ها. Continue reading “من از تو هیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم”

1,987 total views, 2 views today

این یک داستان واقعی است، قهرمان داستان هم واقعی است.

این یک داستان واقعی است. قهرمان داستان هم واقعی است. و این تنها یکی از صدها داستان واقعی اوست.

قهرمان داستان این بار یک کوله پشتی برمی دارد، از آن کوله پشتی های محکمی که زیپ ندارند و به جایش دور تادور یک بند محکم طناب مانند است و طناب را که می کشی دهانه ی کوله پشتی باز و بسته می شود. یک پتوی نازک سفری را با دقت تمام تا می کند و می گذارد داخل کوله پشتی، طوری که تمام کف و دور تا دور آن را بپوشاند. بعد بچه را می گذارد داخل کوله پشتی، طوری که دهانه ی کوله تا زیر کتف بچه بالا بیاید. بعد سوار تله کابین می شوند و با هم میروند به قله. به قله که رسیدند، بند کوله پشتی را سفت می کند، کوله را می اندازد روی دوشش، بند دور کمرش را می بندد، دست های بچه را حلقه می کند دور گردن خودش، چوب اسکی هایش را به پا می کند، و قبل از اینکه راه بیفتد به بچه می گوید: «گردن منو محکم بگیر بابا».

Continue reading “این یک داستان واقعی است، قهرمان داستان هم واقعی است.”

2,910 total views, 2 views today

همه ی ماهی ها یک موز ماهی درون دارند.

این داستان بعد از سیزده به در اتفاق افتاد. از همان وقتی که ماهی را از سر هفت سین برداشتم و گذاشتم روی میزی که مشرف بود به ظرف میوه ی چوبی «ای کٍ آ» که همیشه پر از پرتغال و نارنگی است و آن روز اتفاقا چند عدد موز هم روی آن بود. ماهی به طرز عجیبی خوشحال بود و دور تنگش می چرخید. اما گاهی می ایستاد، در جا پا دوچرخه می زد و خودش را وسط زمین و هوا نگه می داشت و خیره می ماند به موزهای روی ظرف میوه. نگاه هایش را خیلی جدی نگرفتم، اما وقتی دیدم پریدن هایش از این ور تنگ به آن طرف بیشتر شد، فهمیدم که ماهی نقشه ی پریدن روی ظرف میوه را میکشد و از آنجایی که فقط یک ماهی قرمز کوچک است،عملیاتش همیشه با شکست رو به رو می شود. آب تنگش را کم کردم که ارتفاع آب پایین بیاید و از تنگ نیفتد بیرون. فهمیده بودم که ماهی در حقیقت یک «موز ماهی» است. Continue reading “همه ی ماهی ها یک موز ماهی درون دارند.”

2,310 total views, 2 views today