Ava

  • پرسید:
    – ترسناکه نه؟
    می‌خواستم بگم: خیلی، خیلی ترسناکه. اینکه یه بچه‌ی یازده ساله بتونه خودش رو بکشه واقعا ترسناکه. اینکه انسولین پیدا نشه و مریض‌های دیابتی الان ندونن که چیکار کنن واقعا ترسناکه. وضعیت کرونا […]

  • یکی از با ابهت‌ترین صحنه‌های طبیعت، غروب خورشید پشت اقیانوس است. اما با ابهت‌تر از آن، صحنه‌ای انسانی است، و در سواحلی که در آن موج سواری می‌کنند دیده می‌شود. موج‌سوارها، هر کدام سوار هر موجی که بوده باشند […]

  • برادران سین‌کاف شبیه هم بودند. منتها در دو سن و دوسایز مختلف. مثلا برادر کوچک‌تر مدیوم بود و برادر بزرگ‌تر لارج. کم پیش می‌آمد که هر دو با هم حضور داشته باشند، برای همین معمولا بعد از سلام و علیک با یکی، همه ح […]

  • یه دلاری بود به اسم دلار هفت تومنی. کاری به کار ما نداشت. ما می‌رفتیم تولد، روی میز یه ظرف چیپس بود یه ظرف پفک. بقیه‌اش بادکنک بود و صندلی بازی و استوپ‌رقص. برای شام ساندویچ اولویه بود و ساندویچ کالباس. بعضی وقت‌ […]

  • ۱.  از آن آدم‌هایی که معاشرت باهاشان سخت است. باید الکی لبخند بزنی و صمیمیت دروغین نشان بدهی. در مورد موضوعاتی که بهشان علاقه نداری صحبت کنی و نظر بدهی. از آنها که فقط حرف می‌زنند و از خودشان و روحیاتشان […]

  • دنیا، از یک جایی به بعد بوی سیر گرفت. نه آن بوی خوب سیرترشی کنار غذا، یا بوی عطر سیری که از وسط بادمجان‌های کبابی میرزاقاسمی خودش را می‌کشد بیرون. بوی سیر مانده. بویی که معلوم نیست ماسیده به آن دستی که […]

  • منی که باید از اول تا آخر کلاس را ضبط می‌کردم تا شب که برگشتم خانه دوباره همه را گوش بدهم تا مفهوم درس را بفهمم، چرا دقیقا همان تکه‌ای که این داستان را تعریف کرد را کامل متوجه شدم؟ و هنوز بعد از ۶ سال، دقیق، […]

  • دوشنبه‌ها که از مدرسه برمی‌گشتم، معصومه خانم در را برایم باز می‌کرد. آن وقت روز کارهای بیرون آشپرخانه‌اش تمام شده بود و داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد. خانه بوی وایتکس و اسپری شیشه‌شور و لوبیا پلو و آب می‌داد. غذ […]

  • خونه‌ی ما توی تهران یه خونه‌ی شمالی جنوبیه توی یکی از کوچه‌های بین جردن و ولیعصر. اتاق‌های خونه، جنوبِ ساختمون، از شرق تا غرب ردیف شدن و شرقی‌ترینشون اتاق مامان بابامه که روی ضلع شرقیش یه انباری دراز و باریکه. ت […]

  • دو ماه مانده به عید نوروز. دختر در حال تمیز کردن بالکن، وسط گلدان‌های خالی و زیرِ پلاستیکِ آشغالِ گوشه‌ی بالکن، پیازِ سنبلِ عیدِ نوروزِ پارسال که هفت بچه-پیاز کنار خودش سبز کرده را پیدا می‌کند. با ذوق فر […]

  • من این طرف ایستاده‌ام و مرد پیر چینی آن طرف. هر کدام جداگانه با دقت بامیه‌ها را زیر و رو می‌کنیم و بامیه‌های ظریف و باریک و بدون لک را جدا می‌کنیم و داخل کیسه‌هایمان می‌ریزیم. طوری که گویی قانون نانوشته‌ای بین […]

  • کاترین می گوید: «من هیچ وقت با بچه‌هایم اسکایپ تصویری نمی‌کنم، هیچ وقت.»
    ۵ تا بچه دارد که فقط یکی از آنها که سال آخر دبیرستان است پیش خودش زندگی می‌کند. بقیه همه در شهرها و کشورهای دیگر هستند. به جز دختر آخرش […]

  • گیلاس چهارمش بود، گرفت بالا و رو به من کرد و گفت: «به سلامتی پدرت! به سلامتی رفیقم، که سی ساله ندیدمش!» و یک نفس گیلاس شراب را سر کشید. آمد کنارم نشست، گفت: «من الان کاملا خودم شده‌ام، مستی یعنی نهایت خودت. و […]

  • همه جا پر از استخر بود، استخرهای کوچک و بزرگ، بعضی تمیز، بعضی لجن بسته. هم‌کلاسی دوران راهنمایی‌ام آمد، حامله بود، دو تا پسر بچه‌ی کوچک هم داشت. گفت پسرها را می‌گذارم پیش تو، حواست بهشان باشد، خودم وقت مشاور د […]

  • شبیه به هم بودند، در حد دو برادر. شاید هم دو پسر عمو. پسرعمو که نمی‌توانستند باشند ولی ممکن است پدربزرگ‌هایشان پسر‌عمو بوده باشند. یعنی اینها اگر خانواده‌ی مستحکمی داشتند و رفت و آمد‌های خانوادگیشان ر […]

  • شبِ عروسیِ خواهرش خیلی قشنگ شده بود. نه به خاطر موهای شینیون شده و لباسِ شبِ توری بلندش. بلکه به خاطر عینکی که نداشت. عینک ته‌استکانی‌اش را برداشته بود و لنز گذاشته بود. چشمانش خیلی خوب نمی‌دید ولی شوق نداشتن […]

  • هِمی‌آنوپیای کامل. یعنی با اینکه چشم سالم بود ولی نصف میدان دیدش را از دست داده بود. میدان دید سمت چپ. علاوه بر توهم شدید در میدان دیدی که نابینا بود، دچار آنوسوگنوزیای شدید هم بود. یعنی متوجه نبود که توهمش […]

  • یک هفته طول کشید. دقیقا یک هفته.  هفته‌ی پیش یک روز یکهو سرم را بلند کردم و دیدم یک خط سیاه از بالای محفظه‌ی ماشین لباس‌شویی، کاملا عمودی کشیده شده تا نزدیک سقف. نرسیده به سقف نود درجه چرخیده به راست، رفت […]

  • بیشتر از همه شبیه به یک کاسه ی گلِ سرخی است. حتی بیشتر از قرمه‌سبزی و ته دیگ. بیشتر از گربه‌های خیابانی و فریاد راننده تاکسی‌ها برای اعلام مسیر و ظرفیتشان. بیشتر از خانه‌های قدیمی و حوضِ وسط حیاط و گلدان‌های شمعد […]

  • اینجا قسمت اول کنسرت تمام شده بود و فقط خودش و یحیا روی صحنه بودند. یحیا داشت آب می‌خورد و خودش داشت از حاضرین تشکر می‌کرد که ۶۵ دقیقه در سکوت کامل نشستند و او را گوش دادند که عزاداری کرد. از این‌که این پرو […]

  • Load More