مادربزرگم باید از گوشه‌ی قاب بیاید بیرون و برای روزگار دعای نور بخواند

حالا که وضع به اینجا رسیده و دنیا بی نور شده، باید همه‌ی مادربزرگ‌هایمان جمع شوند و فکری بکنند، کاری کنند که حال دنیا خوب شود. یکی‌شان قوطی «قوّتو» را از داخل گنجه دربیاورد، یک قاشق بریزد کف دستمان تا بخوریم و جان بگیریم، یکی دیگر گوشه‌ی روسری‌اش را گره بزند و دور تسبیح بگیرد، شاید که بخت دختر شیطان گره خورد و دوای درد روزگار پیدا شد. آن یکی باید جوشانده و چای نبات درست کند و دعاهایش را فوت کند به فنجان، و جوشانده را قاشق قاشق بنوشاند به جهان. آن یکی ضبط را روشن کند و آهنگ هایده بگذارد و بلند بلند بخندد که حال و هوایمان عوض شود. بعد آن مادربزرگ دیگر برود سر بالکن، یا ته حیاط، روی گاز پیک‌نیکی کتلت سرخ کند، برای وقتی که همه چیز خوب شد و قرار است دور هم جمع شویم.

 باید مادربزرگ من هم ،  آرام از گوشه‌ی قاب بیاید بیرون، برگردد، بنشیند کنار تخت دنیا. دستش را در دست بگیرد و دعای نور بخواند. دعای نور* را که بخواند تب دنیا قطع می‌شود. دنیا بی‌نور شده. باید مادربزرگ‌ها کاری بکنند نور به روزگارمان برگردد.

.

.

.

*بچه که بودم، هر بار تب می‌کردم، مادربزرگم کنار تختم می‌نشست و دعای نور می‌خواند. صبح نشده، تبم قطع می‌شد.

 222 total views,  6 views today

دل خوش سیری چند؟

پرسید:
– ترسناکه نه؟
می‌خواستم بگم: خیلی، خیلی ترسناکه. اینکه یه بچه‌ی یازده ساله بتونه خودش رو بکشه واقعا ترسناکه. اینکه انسولین پیدا نشه و مریض‌های دیابتی الان ندونن که چیکار کنن واقعا ترسناکه. وضعیت کرونا توی ایران ترسناکه، قیمت دلار و تورم که هیچی. خود رییس جمهور شما! اون خیلی ترسناکه. رییس جمهور ما هم ترسناکه. از همه ترسناک‌تر نزدیک شدن آبانه. بعدش نزدیک شدن سالگرد هواپیما. آره ترسناکه. زندگی خیلی ترسناکه.
نگفتم. به جاش یک قلپ از قهوه‌ام خوردم و همین‌جور که توی بالکن ایستاده بودم و نگاهش می‌‌کردم بهش لبخند زدم. برگشت در صندوق عقبش رو بست، یک کیسه‌ی بزرگ از خریدهایی که کرده بود رو انداخت روی دوشش، دو تا ماسکی که برای هالووین خریده بود رو گرفت بالاتر که بهتر بهم نشون بده. بعد دوباره با خنده پرسید:
– فکر میکنی بچه‌ها هم بترسن از اینا؟
می‌خواستم بگم بچه‌ها خیلی چیزای دیگه‌ای هست که ازش بترسن. دنیا خودش به اندازه‌ی کافی ترسناک هست.
نگفتم. به جاش گفتم: آره حتما، هم می‌ترسن هم کلی کیف می‌کنن!
خوشحال شد و برام آرزوی یک بعد از ظهر عالی کرد.

 178 total views

تو خامُشی که بخواند

یکی از با ابهت‌ترین صحنه‌های طبیعت، غروب خورشید پشت اقیانوس است. اما با ابهت‌تر از آن، صحنه‌ای انسانی است، و در سواحلی که در آن موج سواری می‌کنند دیده می‌شود. موج‌سوارها، هر کدام سوار هر موجی که بوده باشند، در هر جایی از اقیانوس، و در هر جهتی که در حال حرکت باشند، لحظه‌ی غروب خورشید، آن زمان که انگار موج‌ها هم به احترامش آرام‌تر حرکت می کنند،  به سینه دراز می کشند روی تخته‌ی موج سواری‌شان، رو به انتهای اقیانوس، ردیف می‌شوند کنار هم. از بالا که نگاهشان می کنی گویی با سجده‌شان به اقیانوس، عظمت غروب را ستایش می‌کنند. تصویری که از عظمت غروب شجریان می‌توان تعریف کرد برای من همین تصویر است. هر کداممان در هر جای دنیا، چه نزدیک و چه دور، روی اقیانوسی که استاد نورش را بر آن تابانده بود و برایمان روشنش کرده بود سجده کردیم برعظمتش. اقیانوس هویت ما را شجریان روشن کرده بود. خوش به حالمان که هویتمان را او نشانمان داد، که حالا جدا از برای نبودن شخص خودش، برای جدا ماندن از هویتمان است که غمگینیم. برای خالی شدن پشتمان در راه رسیدن به آزادی. برای فردای پرامیدی که تصور می‌کردیم وقتی برسد، صدای مرغ سحر خواندن خودش در تمام ملک ایران بپیچد. اما حالا که تو خامشی که بخواند؟ تو می‌روی که بماند؟ که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟

 242 total views

بوی الکل پیچیده در مشاممان و منتظریم سرنگ حاضر شود و تزریق انجام

برادران سین‌کاف شبیه هم بودند. منتها در دو سن و دوسایز مختلف. مثلا برادر کوچک‌تر مدیوم بود و برادر بزرگ‌تر لارج. کم پیش می‌آمد که هر دو با هم حضور داشته باشند، برای همین معمولا بعد از سلام و علیک با یکی، همه حال اخوی را می‌پرسیدند. هرکدامشان که بود، همیشه جلوی در اتاق تزریقات می‌ایستاد. یا بهتر بگویم کمین می‌کرد. اتاق تزریقات دقیقا گوشه‌ی آن سالنی بود که مطب دکتر اطفال و داخلی و هر دکتری که می‌توانست آمپول تجویز کند، در آن بود. از کنارش که رد می‌شدی بوی الکل  وجودت را پر می‌کرد. آن طرف سالن دکترهای قلب و ریه و آنهایی بودند که مریض‌هایشان بعد از بیرون آمدن از اتاق دکتر، معمولا نیازی به آمپول نداشتند. برادران سین‌کاف هم کمین می‌کردند برای هر بچه یا بزرگی که از اتاق دکترهای آمپول نویس می‌آمد بیرون. هربار می‌رفتم دکتر معمولا پنیسیلین تزریقی تحویز خانم دکتر بود، و وقتی چشم‌های پر از اشک من را می‌دید از بالای عینکش نگاه می‌کرد و می‌گفت عوضش یک لحظه است و زود خوب میشی. در حالی که خبر نداشت که یک لحظه نیست. برادران سین‌کاف، به تور هر کدامشان که می‌افتادی برای تزریق، اول تو را می‌خواباندند روی تخت. بعد همان طور که بوی الکل پیچیده بود در مشامت و به ملحفه‌ی سفید روی تخت و زمین خیره شده بودی، آقای سین کاف، مدیوم یا لارج، شروع می‌کرد آرام آرام، با خش خش بسیار، سرنگ را باز کردن، بعد به اندازه‌ی کافی که طول داد، می‌رفت سراغ آمپول، با یک ضربه، که صدایش می‌پیچید داخل اتاق تزریقات، سر شیشه‌ی آمپول را می‌شکست. بعد همان طور که هنوز بلاتکایف به پشت خوابیده بودی و زمین را نگاه می‌کردی و بوی الکل پخش شده در هوا را استنشاق می‌کردی، آرام آرام تلنگر می‌زد به سرنگ که حباب‌های هوایش را بگیرد. می‌گذریم از اینکه وقتی سرنگ را وارد بدن می‌کرد، شروع می‌کرد به حال و احوال با هر کس که آن طرف پرده‌ی سفید بود و زمان زیادی طول می‌کشید تا تزریق را انجام دهد و سرنگ را بکشد بیرون.

.

.

.

وضعیت امروز دنیا، شبیه آن روزهای هر کسی‌است که کارش گیر آقای سین‌کاف می‌افتاد. بوی الکل پیچیده در مشاممان و منتظریم سرنگ حاضر شود و تزریق انجام. که دردش تازه آن زمانی ست که سرنگ را در وجودمان نگه داشته‌اند و بیرون نمی‌کشند.

 300 total views

دلار هفت تومنی کاری به کار ما نداشت

یه دلاری بود به اسم دلار هفت تومنی. کاری به کار ما نداشت. ما می‌رفتیم تولد، روی میز یه ظرف چیپس بود یه ظرف پفک. بقیه‌اش بادکنک بود و صندلی بازی و استوپ‌رقص. برای شام ساندویچ اولویه بود و ساندویچ کالباس. بعضی وقت‌ها وسطاش ساندویچ سوسیس هم بود، که زود تموم می‌شد. دلار هفت تومنی گاهی آخر شب میومد، از وسط خاطره‌های باباهای بچه‌ها. وگرنه کاری به کار ما نداشت، ما بچگی می‌کردیم.  توی مهمونی‌های خانوادگی مامانا لباساشون اپل داشت. همشون قشنگ بودن. کیفاشون شنل و لوی ویتون نبود، -نه اصلش نه تقلبیش-. ممکن بود هم مال بعضی‌هاشون باشه، ولی مهم نبود. باباها می‌رقصیدن. مامانا هم. توی مهمونی‌ها همه همیشه می‌رقصیدن. دلار کاری به کارمون نداشت. اگرم بود، وسط حرفای اون دوتا باباهایی بود که رفته  بودن تو بالکن سیگار بکشن. اونا هم  وقتی میومدن تو، دیگه به دلار کاری نداشتن، حرفی ازش نمی‌زدن. دلار وسط عید دیدنی‌ها هم نبود. عید دیدنی‌ها همش لباس نوی قشنگ بود و گل‌های شب بوی رنگی و نون‌نخودچی و چای‌جوشیده‌ی آب‌زیپو، با یه سینی گرد که  دویست تومنی‌های نو دورتادورش چیده شده بود و وسطش یه گلدون کوچیک گل یا یه ظرف نقل بود. بعضی جاها هم همین دویست تومنی‌ها رو لای قرآن گذاشته بودن. دلار کاری به کارمون نداشت! مراسم عاشورا و ختم انعام و سفره‌ی ابوالفضل هم قیمه بود و شله‌زرد و آجیل مشکل‌گشا و کیسه فریزد روی بشقاب‌های میوه‌ای که برای هر نفر گذاشته بودن. اصلا جایی برای دلار نبود، هر چند تومن که باشه.
اما یهو از یه جایی به بعد نفهمیدیم چی شد، همه‌ی اینا جاشو داد به قیمت دلار، انگاراپل لباس مامانا که از مد افتاد اینجوری شد. یا وقتی تولدای بچه‌ها به جای ساندویچ کالباس و اولویه، غذاهای دیگه سرو شد. نمی‌دونم از کجا به بعد، ولی بعدش باباها دیگه نرقصیدن، مامانا هم نرقصیدن، باباها بیشتر سیگار کشیدن، مامانا شونه‌هاشون خم شد، دلار اومد وسط تمام خوشی‌هامون، وسط تمام دورهمی‌هامون. دلار اومد وسط  زندگیمون، هر روزمون، هر لحظمون.

 614 total views

یک بار خواب دیدم پروانه‌ای هستم. حالا نمی دانم آن زمان مردی بودم که خواب می دیدم پروانه ام ، یا اینکه اکنون پروانه ای هستم و در خواب می بینم که مَردم.

۱.  از آن آدم‌هایی که معاشرت باهاشان سخت است. باید الکی لبخند بزنی و صمیمیت دروغین نشان بدهی. در مورد موضوعاتی که بهشان علاقه نداری صحبت کنی و نظر بدهی. از آنها که فقط حرف می‌زنند و از خودشان و روحیاتشان برایت تعریف می‌کنند. کلا معاشرتی بود نتیجه‌ی رودربایستی. رفته بودیم نهار خورده بودیم و حالا داشتیم همین طورآن  شهری که معلوم نبود چه شهریست را می‌گشتیم به دنبال یک کافه‌ی خوب برای چای بعد از نهار. یکهو ازشان پرسیدم: یچه‌ها لواشک می‌خورید؟ با ذوق مصنوعی عجیبی استقبال کردند. می‌دانستم بروم دنبال لواشک راه برگشتی وجود ندارد و از دستشان راحت می‌شوم. لواشک داخل کاسه‌ی مسی زیر تلویزیون بود، در دنیای بیداری.

Continue reading “یک بار خواب دیدم پروانه‌ای هستم. حالا نمی دانم آن زمان مردی بودم که خواب می دیدم پروانه ام ، یا اینکه اکنون پروانه ای هستم و در خواب می بینم که مَردم.”

 776 total views,  2 views today

ماسک بزنید، دهان دنیا بوی سیر می‌دهد

دنیا، از یک جایی به بعد بوی سیر گرفت. نه آن بوی خوب سیرترشی کنار غذا، یا بوی عطر سیری که از وسط بادمجان‌های کبابی میرزاقاسمی خودش را می‌کشد بیرون. بوی سیر مانده. بویی که معلوم نیست ماسیده به آن دستی که سیر را پوست کنده، یا از  دهان وعرق بدن آن کسی که آن را خورده بیرون می‌زند. بوی آن بعد از ظهرهای شمال که بعد از نهار که همه خوابند می‌پیچد در مشام همان یک نفری که بیداراست و سیر نخورده. انگار که یکی از آن پنکه‌های سقفی بزرگ به سقف آسمان زده باشند و این بوی گندِ مانده را پخش کند همه جا.

دنیا از یک جایی به بعد بوی ماندگی سیر را گرفت و هر چقدر هم مردم کیک وغذاهای مختلف پختند و چای هل‌دار دم کردند، بوی مانده‌ی سیر از دنیا نرفت که نرفت. حتی بوی تند الکل و ژل ضدعفونی هم فایده نداشت. از خیلی قبل‌تر از اینها، بوی گند سیر، ماسیده به دست‌های دنیا و هر چقدر هم می‌شوید، پاک نمی‌شود.

 696 total views,  2 views today

چه کسی حرف حق را می زند بر ما بالاخره

منی که باید از اول تا آخر کلاس را ضبط می‌کردم تا شب که برگشتم خانه دوباره همه را گوش بدهم تا مفهوم درس را بفهمم، چرا دقیقا همان تکه‌ای که این داستان را تعریف کرد را کامل متوجه شدم؟ و هنوز بعد از ۶ سال، دقیق، با صدای خود استاد و حتی با تک‌تک کلماتی که به کار برد، همه را یادم هست؟ داشت از آسیب‌هایی که به یک قسمت خاص از مغز وارد می‌شود می‌گفت و از تاثیراتشان روی بدن، بعد داستان یکی از مریض‌هایش را تعریف کرد که بعد از آسیب مغزی‌ای که داشته، دست چپش را دیگر نمی‌شناخته است. فکر می‌کرده مال خودش نیست، وقتی غذا می‌خورده احساس می‌کرده یک نفر دارد دست می‌کند توی بشقابش. نمی‌دانسته آن دست مال خودش است. مغزش، احساس مالکیت نسبت به آن دست را از دست داده بوده. این قسمت از درس را همان لحظه کامل فهمیدم. تک تک کلماتش را. حتی صدای استاد و لهجه‌ی غلیظ فرانسویِ از ته حلقش هنوز توی گوشم است. شاید برای این‌که شش سال بعد، بدانم، اینکه روی گردنم احساس سوزش می‌کنم از کجا می‌آید. اینکه نفسم یکهو گیر می‌کند و پایین نمیرود دلیلش چیست. مغزم، گردنم را مال خودم نمیداند. گردنم، گردن رومیناست، گردن جورج است. گردنم را داخل آینه نگاه می‌کنم، همزمان سفید است، به سفیدی گردن یک دختر سیزده ساله‌ی شمالی، و سیاه، به سیاهی گردن یک سیاه‌پوست چهل و شش ساله‌ي آفریقاییآمریکایی.

 736 total views,  2 views today

ما شبیه تمام آدم‌های زندگی‌مان هستیم

دوشنبه‌ها که از مدرسه برمی‌گشتم، معصومه خانم در را برایم باز می‌کرد. آن وقت روز کارهای بیرون آشپرخانه‌اش تمام شده بود و داشت آشپزخانه را تمیز می‌کرد. خانه بوی وایتکس و اسپری شیشه‌شور و لوبیا پلو و آب می‌داد. غذایم را می‌کشیدم می‌نشستم پشت میز آشپزخانه، رو به سینک. معصومه خانم هم پشت سینک ظرف‌شویی مشغول تمیز کاری‌های آخرش  می‌شد و برایم از آن وقت‌ها که مادربزرگم زنده بود تعریف می‌کرد و از خوبی‌هایش می‌گفت. صدایش را درست نمی شنیدم چون پشتش به من بود و شیر آب هم باز. یک‌وری خم می‌شد روی سینک و ساعد چپش را تکیه می‌داد به سینک. پای مخالفش را از دمپایی ۴ سایز بزرگ‌تر برای پاهایش در می‌آورد و کف پا را می‌چسباند به ساق پای دیگرش. دست چپش را می‌کرد یک کاسه برای سیم ظرف‌شویی و اسکاچ. در دست راستش هم یک چاقوی میوه‌خوری می گرفت و آرام آرام جرم آبی که دور شیر جمع شده بود را با نوک چاقو می‌خراشید. بعد نوبتی، جای چاقو را اول با سیم‌ظرف‌شویی و بعد با اسکاچ عوض می‌کرد و جای هر کدام را که عوض می‌کرد، دستش و آنچه در آن بود را از زیر شیر آب می گذراند.  در نهایت دست راستش را پر آب می کرد و یک مشت آب می‌ریخت در محل و می‌رفت سراغ آن طرف سینک.

.

امروز بعد از اینکه خانه را تمیز و مرتب کردم رفتم سراع سینک. شروع کردم با نوک چاقو جرم آب را از گوشه‌ی شیر تراشیدن که یکهو از پشت خودم را دیدم که چطور یک‌وری خم شده‌ام روی سینک و کف پای راستم را چسبانده‌ام به ساق پای چپم. از پشت خودم را دیدم که خودم نبودم، معصومه خانم بود که از آن وقت‌ها که مادربزرگم زنده بود تعریف می‌کرد و از خوبی‌هایش می‌گفت.

 768 total views

خونه‌ی ما دوره دوره

خونه‌ی ما توی تهران یه خونه‌ی شمالی جنوبیه توی یکی از کوچه‌های بین جردن و ولیعصر. اتاق‌های خونه، جنوبِ ساختمون، از شرق تا غرب ردیف شدن و شرقی‌ترینشون اتاق مامان بابامه که روی ضلع شرقیش یه انباری دراز و باریکه. توی انباری از میز اتو و جاروبرقی و رخت‌خواب‌های اضافه و لباس‌های زمستونی هست تا هر چیزی که قراره موقتا جلوی چشم نباشه، مثل کیسه‌های لباس‌های بخشیدنی – و گاهی نبخشیدنی‌-.

Continue reading “خونه‌ی ما دوره دوره”

 2,706 total views