جهاز دختران روستا ناقص می‌شود

وسط شیشه‌های ادویه‌های مختلف خارجی -از همان‌ها که وقتی ایران بودم معصومه خانم از مامانم می‌خواست که شیشه‌های خالی‌شان را نگه دارد و دور نریزد، تا او ببرد برای دخترهای ده که ظرف ادویه برای جهازشان باشد- یک شیشه پودر آویشن هست که روی درش داخل یک کادر آبی چاپ شده «دهکده‌ي نصر». روی شیشه، یک برچسب سفید، که آن هم اتفاقا حاشیه‌ي آبی دارد، از همان‌ها که دوران مدرسه اسممان را می‌نوشتیم و می‌چسباندیم روی دفتر و کتابمان، چسبانده شده و وسطش با خطی ابتدایی نوشته شده: آویشن.  قبل از آویشن، داخل شیشه کشک بوده. قبل از اینکه معصومه خانم آن را با پودر آویشنی پر کند که اعجازش، جدا از عطربی‌نظیری که هر روز بیشتر می‌شود، این است که چهار سال است به مقدار زیاد در ماکارانی و لازانیا می‌ریزم اما هنوز رو به تمامی هم نیست. چهار سال پیش، معصومه خانم شیشه را داد دستم و گفت این آویشن اصل است، دخترهای ده خودشان از کوه چیده‌اند، برگ‌های دستچین شده‌اند، آنها که از بیرون می‌خری همه ساقه است که پودر می‌کنند. کنار شیشه‌ی دهکده‌ی نصر، یک شیشه‌ی کوچک قشنگ ژورنالی‌است با طرحی ساده و مینیمال، که از خیلی قبل پیش اینجا مانده بوده، روی آن با لوگوی مخصوص چاپ شده «اورگانو». یاد حرف معصومه خانم میفتم و اینکه این همه‌اش ساقه است که پودر می‌کنند، درش را باز می‌کنم، عطری ندارد، خالی‌اش می‌کنم داخل سینک ظرف‌شویی، شیشه‌ی خالی‌اش را هم می‌اندازم دور. جهاز دختران روستا ناقص می‌شود.

 80 total views,  12 views today

ما، آن سر دنیا،  تمام سربالایی زندگی‌مان را با نیم‌کلاچ جلو می‌رویم

چند سال پیش که در این سر دنیا، برای گرفتن گواهی‌نامه، امتحان رانندگی می‌دادم، مامور اداره‌ی راهنمایی رانندگی، به این دلیل که استقاده از ترمز را بلد نیستم، ردم کرد. برایش گفتم که این ماشین برقی است و پایت را که از رو ی‌ گاز برداری خودش سرعت را کم می‌کند، راضی نشد. گفتم من ده سال، آن سر دنیا، در آن شهر شلوغ، با ماشین دنده‌ای رانندگی کردم. باز هم راضی نشد. خواستم بگویم من نه فقط بلدم از ترمز درست استفاده کنم، نیم کلاچم هم خوب است. نگفتم، چون آن زمان نمی‌دانستم نیم‌کلاچ را در انگلیسی چطور بگویم. اگر می‌دانستم، برایش می‌گفتم که من ساعت‌ها پشت چراغ قرمز بلوار آرش، جردن را رو به شمال، مانده‌ام و هر بار که چراغ سبز شده ده سانت هم ماشین عقب نرفته. برایش آن سربالایی خروجی کامرانیه از صدر را می‌گفتم، که باید دنده را کم کنی تا ماشین بکشد برود بالا. اصلا برایش کوچه‌ی خانه‌ي قبلی درسا اینها را تعریف می‌کردم، که چه سربالایی‌ای بود و من گاهی حتی وسط کوچه ترمز می‌کردم که یکی از اهل کوچه را، که با کیسه‌ی خرید داشت سربالایی را پیاده می‌رفت، سوار کنم. باید برایش می‌گفتم که ما، همه‌ي ما، آن سر دنیا، تمام زندگی‌مان ترمز بوده. که یک پایمان همیشه روی ترمز است، که تمام زندگی‌مان سربالاییست و هر کاری می‌خواهیم بکنیم نگرانیم نکند درست نیم‌کلاچ نگیریم و سر بخوریم عقب. باید می‌گفتم که ما، آن سر دنیا، نه فقط موقع رانندگی، تمام سربالایی زندگی‌مان را با نیم‌کلاچ جلو می‌رویم.

 172 total views,  10 views today

دنیا جای زیبایی برای متولد شدن است.

دنیا جای زیبایی
برای متولد شدن است
اگر دنبال خوشبختی نباشی
و بپذیری که همیشه خوش نمی‌گذرد،
اگر بدانی که
حتی وقتی همه‌چیز رو به راه است
ممكن است در یک لحظه جهنم را تجربه کنی
چون حتی در بهشت هم
همیشه
آواز نمی‌خوانند.

دنیا جای زیبایی
برای متولد شدن است
اگر برایت مهم نباشد که
هر روز بعضی آدم‌ها بمیرند،
یا گاهی فقط گرسنه بمانند،
البته این خیلی هم  بد نیست
اگر تو یکی از آن‌ها نباشی.

آه دنیا جای زیبایی
برای متولد شدن است
اگر برایت مهم نباشد که
یک مشت احمق
آن بالا بالاها نشسته باشند
یا هر از گاهی
یکی دو بمب
روی سر آدم‌هایی بیفتد که به بالا چشم دوخته‌اند،
یا اگر هزاران زشتی‌ِ دیگری که
جامعهٔ مبتلا به نام‌های تجارتیِ ما‌
گرفتارش است
برایت مهم نباشد.
جامعه‌ای با
آن مردان متمایزش
و آن مردان در حال انقراضش
و کشیش‌هایش
و سایر نگهبان‌هایش
و انواع تبعیض‌هایش
و تحقیق‌های کنگره‌اش
و سایر یبوست‌هایی
که تن کودن ما
وارث آن است.

بله دنیا بهترین جا
برای خیلی چیزهاست
برای خوش بودن
برای عشق ورزیدن
برای اندوهگین شدن
برای خواندن ترانه‌های سبکِ الهام‌بخش
برای قدم زدن
و نگاه کردن به همه چیز
و بوییدن گل
و  دست زدن به باسنِ مجسمه‌ها
و حتی فکر کردن به مردم
و بوسیدن مردم
و زاد و ولد کردن
و شلوار پوشیدن
و  کلاه از سر برداشتن
و رقصیدن
و وسط تابستان
به گردش رفتن
و در رودخانه‌ها شنا کردن
و خلاصه
«لذت بردن».

آری!
اما درست درهمان بین
مرده‌شور با لبخند از راه می‌رسد.

.
لارنس فرلینگتی

 212 total views,  10 views today

.مامانسرین همیشه بوی کرم و ماتیک می‌داد

مامانسرین همیشه بوی کرم و ماتیک می‌داد. بچه که بودم، از حمام که می آمدم بیرون، با انگشت اشاره‌اش دو تا نقطه کرم می‌گذاشت روی بینی‌ام، سه تا -جای سه راس مثلث- روی گونه‌ها و چانه‌ام. یک خط افقی هم می‌کشید روی پیشانی. بعد با یک دستش زیر چانه‌ام را می‌گرفت و با چهار انگشت دست دیگرش بنا می‌کرد به پخش کردن کِرِم روی صورتم. و من چشمم را می بستم و سرم را محکم بالا می‌گرفتم تا با هر تماس دستش صورتم به این طرف و آن طرف نرود.
کرم زدنش که تمام می‌شد، دستش را باز می‌کرد می‌گذاشت روی صورتم، یک طوری که شصتش یک طرف قرار می‌گرفت و چهار انگشت دیگرش طرف دیگر. همین‌طور که دستش را از بالا می‌کشید تا پایین، ذوق می کرد، یک چشمش کوچک‌تر از آن‌یکی می‌شد و می‌گفت:
«آخیییش… پیر شی مادر!»
بعد رو می کرد به پدر بزرگم که نشسته بود جدول حل می کرد و می‌گفت:
«ببین شریف… بچّم مثِ گل شد!»
.
.
.
امروز صبح که کرم صورتم را زدم، در ماتیکم را که باز کردم، قبل از اینکه بزنم، بویش با بوی کرم قاطی شد و پیچید در مشامم، سرم را که بلند کردم، در آینه مامانسرین را دیدم که یک چشمش از آن یکی کوچک‌تر شده و با ذوق نگاهم می‌کند.

 192 total views,  10 views today

کاش خدا، خدایی‌اش را ثابت کند

خیلی سال پیش که هنوز به روابط پیچیده‌ی خدا و بنده‌ای اعتقاد داشتم، یک بار با پدرم رفتیم مشهد و به توصیه‌ی دوستی، نذر کردم که برای اتفاقی که خودم هم می‌دانستم افتادنش بعید است در حرم دو رکعت نماز جعفرطیار بخوانم. اسم این نماز را فقط وقتی شنیده بودم که کسی نمازش خیلی طول می‌‌کشید. قبل از رفتن به حرم، نحوه‌ی خواندن نماز را از روی اینترنت پیدا کردم و نوشتم روی کاغذ. وقتی رسیدیم نماز ظهر تازه تمام شده بود و هنوز فرش‌های قرمز بزرگ صحن‌ها را جمع نکرده بودند. جابه جا خانم‌های با چادرهای گلدار، بعضی با بچه‌هایی دور و برشان، تسبیح به دست روی فرش‌ها نشسته بودند. گوشه‌ی خلوتی را پیدا کردم، جانمازم را پهن کردم و کاغذم را با یک مهر، کنار مهر اصلی‌ام نصب کردم و قربه الی الله را گفتم. به درصد اگر حساب کنیم، هنوز ده درصد از نماز را هم نخوانده بودم که احساس کردم اطرافم شلوغ شد، خادمان داشتند خانم‌هایی که نشسته بودند را بلند می‌کردند که فرش‌ها را جمع کنند. هول شدم، نماز را اشتباه خواندم و مجبور شدم از اول شروع کنم. فکر می‌کردم تا این همه فرش جمع شود، هنوز وقت داشته باشم. بار دوم به بیست درصدی نماز رسیده بودم که احساس کردم کسانی اطرافم ایستاده‌اند و منتظرند که من زودتر نمازم را تمام کنم تا فرش آخر را از زیرم جمع کنند. خبر نداشتند که جعفرطیار است! دوباره هول شدم و شمارش ذکرها از دستم خارج شد، سلام دادم و از روی فرش آمدم کنار تا خادمان حرم را بیشتر منتظر نگذارم، روی سنگ سرد دوباره نیت کردم. بار سوم که به نمی‌دانم چند درصدی کامل شدن نماز رسیده بودم، از سجده که بلند شدم دیدم کاغذم را باد برده… بیخیال نماز شدم و بار چهارم را شروع نکردم. اما وقتی با نا امیدی و دست و پای یخ کرده بلند شدم و اطرافم را نگاه کردم، تصویر قشنگی دیدم، صحن بزرگ خالی، که در آن  گًله به گًله، فرش‌های قرمز لوله شده‌ای بود که روی هم سوار گاری‌ها کرده بودند.  شبیه دسته‌های گل رزقرمز یا حتی شبیه شیشه‌های شراب قرمز چیده شده روی هم در شرابخانه.

.

این روزها حال تک تک ما شبیه حال آن روز من  در حرم است. هیچ چیز دست ما نیست و می‌دانیم که افتادن اتفاقی که می‌خواهیم بعید است، اما هر کدام به نوع خودمان سعی می‌کنیم نماز جعفرطیار را بخوانیم و امید داشته باشیم. کاش وقتی نا امید و سرد، جعفر طیارمان را نصفه کاره رها کردیم، چند نفر آمده باشند غم‌هایمان را مثل همان فرش‌ها از زیر پایمان کشیده باشند بیرون، لوله کرده باشند و گذاشته باشند یک گوشه. کاش خدا، خدایی‌اش را ثابت کند و با همان جعفرطیار نصفه نیمه‌، حاجتمان را بدهد.

 396 total views,  10 views today

این طراحان لباس گاهی خیلی حالی‌شان می‌شود.


امروز صبح بابام روی واتس‌اپ پیغام داد: «دامن لباس لیدی‌گاگا شبیه لحاف کرسی مامانم بود.»

راست می‌گفت، مادربزرگم یک پتوی ساتن قرمز قدیمی داشت که به آن می گفت لحاف کرسی. با یک ملحفه‌ی سفید بزرگ جلدش میکرد. هر سال وسط تابستان، یک پارچه‌ی بزرگ تمیز می‌انداخت وسط مهمانخانه، بعد ملحفه‌ی سفید را می انداخت روی آن، پتوی قرمز را پهن می کرد وسط ملحفه. لبه‌های ملحفه را برمی‌گرداند روی پتو و با فاصله های منظم سنجاق قفلی می‌زد. جا به جا هم آرام و با ناز، مثل اینکه بخواهد اسب را غشو کند، با دست‌های چروکش می کشید روی پتو تا صافش کند. می رفتم کنارش می نشستم و انگار که بزرگ‌ترین کار دنیا را انجام می‌دهم، من هم آرام آرام دست می کشیدم روی پتو.  لیزی و خنکی‌اش حس خوبی داشت.  دست کشیدن راضی‌ام نمی‌کرد، می رفتم آن گوشه‌ای که هنوز دست مادربزرگ و سنجاق قفلی‌هایش به آن نرسیده بود، آرام می خزیدم زیر پتو. می‌خوابیدم بین خود پتو و ملحفه‌ی سفیدی که جلدش می شد. انگار رفته بودم وسط پتو، یکی می شدم با آن. تمام خنکی‌ای که شب ها پای آدم می گردد تا  گوشه‌ای از تخت پیدایش کند را، یک جا با تمام بدنم حس می کردم.  تنها زمانی  بود که می شد لیزی و خنکی ساتن را با تمام وجود حس کرد. وگرنه زمستان ها همیشه پتوی جلد شده را می انداختیم رویمان. من که می رفتم لای پتو، مادربزرگم سرعت سنجاق قفلی زدنش را کم می کرد. زیاد که وول می خوردم می گفت :« بپا سنجاق نره به تنت مادر». جلد کردن پتو که تمام می شد، یک مستطیل قرمز می ماند وسط سفیدی‌ها . انگار یک تابلوی قرمز بزرگ را  قاب سفید گرفته باشند. بعد آن را تا می کرد و می‌گذاشتش بالای کمد.
.
تشبیه لباس امروز لیدی‌گاگا به آن لحاف‌کرسی، بهترین تعبیر برای مراسم تحلیف امروز بود. نه فقط  شباهت ظاهری، که تمام آن آرامشی که که ساتن قرمز در خودش داشت، انگار امروز با لباس لیدی‌گاگا به دنیا برگشت.
این طراحان لباس گاهی خیلی حالی‌شان می‌شود.

 398 total views,  12 views today

چند روز دیگر مانده؟

من همه چیز را می‌شمرم. از کاشی‌های خیابان موقع راه رفتن گرفته، تا انگشت‌ پاهای آدم‌هایی که صندل پوشیده‌اند در رستوران و مترو، تا تعداد تیک‌تیک فلاشر ماشین، پشت چراغ قرمز موقع گردش به راست یا چپ. که البته این آخری از همه سخت‌تر است چون باید دوضربی شمرده شود.

خانه را که مرتب مي‌کنم، با خودم قرار می‌گذارم که مثلا بیست کار باید انجام شود. هر لیوانی که از روی میز برمی‌دارم یکی حساب می‌شود، دستمال کشیدن یکی، هر یک لنگه جوراب از روی زمین یکی، و وقتی به بیست نزدیک شده باشم، هر جفت کوسن را که مرتب روی مبل بگذارم یکی حسابش می‌کنم. همین طور برای خالی کردن ماشین ظرف‌شویی، گاهی مجبور می‌شوم کل قاشق چنگال‌ها را یکی حساب کنم که از محدوده بیرون نزنم. یک بار خواستم آنلاین ماتیک بخرم، کنار قیمتش نوشته بود: در آمریکای شمالی هر چهار دقیقه یک نفر از این برند یک ماتیک می‌خرد. مثلا تبلیغ بود، اما من همان‌جا تصمیم گرفتم نوبت را خالی کنم که حداقل هشت دقیقه زمین و زمان نفس بکشد از این همه رنگ و پلاستیک، که مطمئنم یک نفر سریع جایم را پر کرد. اما منظورم به این است که نه تنها رفتم تعداد ماتیک‌های خودم را شمردم، بلکه شروع کردم به ضرب و تقسیم این همه ماتیک استفاده شده و نشده‌ای که در کمدهای هر زن و دختری باقی‌مانده و آنهایی که دور ریخته می‌شود و آنهایی که به اقیانوس‌ها می‌رسد و غیره و غیره، که چند روزٍ بسیار سختی را برایم ساخت.

در دلتنگی هم همین طورم، می‌شمرم که برای چه کسانی دل‌تنگ شده‌ام که دلم می‌خواهد ببینمشان، حتی کوتاه، یکی یکی آدم‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم وشماره می‌اندازم، از یک جایی به بعد عددها یادم می روند و فقط دلتنگی یادم می‌ماند.

تعداد کسانی که با کرونا کشته می‌شوند اما هر روز در اخبار شمرده می‌شود، من فقط سعی می‌کنم تعدادشان را تصور ‌کنم، بعد حساب می‌کنم که با مردن هر یک نفرشان چند نفر غصه خورده‌اند.

از یک، تا صد و هفتاد و شش را هم بارها شمرده‌ام، هر بار بیشتر می‌شود. تمامی ندارد. زوج‌ها راهم که دوتا یکی کنم، تمام نمی‌شود. خیلی زیاد است.

این روزها اما چرتکه‌ی جدیدی که می‌اندازم برای نفس‌هایم است. نفس‌هایم را می‌شمرم. که مثلا الان که نشسته‌ام دارم سریال می‌بینم چند تا نفس کشیدم، چند بار هوای تمیزی را وارد ریه‌هایم کردم که مادرم نکرد، که برادرم، پدرم، کسانی که دوستشان دارم، نمی‌توانند وارد ریه‌هایشان کنند. این روزها می‌شمرم،  چند روز دیگر مانده تا هوا تمیز شود؟ چند روز دیگر مانده تا کرونا تمام شود؟ چند روز دیگر مانده تا دیگر منتظر نباشیم؟ چند روز دیگر که دل‌هایمان خوش شود؟

 398 total views,  10 views today

کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

اولین باری که مامانم آمد پاریس پیشم، برای خودش یک سیم کارت گرفت که وقتی من دانشگاه بودم و زمان‌هایی که با هم نبودیم همدیگر را راحت پیدا کنیم. از این خط‌های ارزانی بود که دوساعت بیشتر مکالمه نداشت، ولی نگهش داشته بودیم که هر بار آمد نگران نداشتن تلفن نباشد. سیم کارت را گذاشته بود داخل یک گوشی قدیمی که روی آن واتس‌اپ ریخته بود، و با همان شماره  یک اکانت جدید ساخته بود که عکسش عکسی بود که خودم یک بار در زمستان، وسط یکی از خیابان‌های پاریس ازش گرفتم. پالتوی مشکی تا سر زانو پوشیده بود، شال گردن مشکی و خاکستری‌اش را نرم پیچیده بود دور گردنش و موهای کوتاهش کمی با باد جابه‌جا شده بود، که قشنگ‌ترش کرده بود. دست‌هایش در جیب پالتو بودند و یک‌وری من را نگاه کرده بود و خندیده بود. اسمش را روی موبایل خودم ذخیره کرده بودم: مامان پاریس. چند سال بعد که از پاریس رفتم، ابونمان آن خط  تلفن هم قطع شد ولی من شماره را از روی موبایلم پاک نکرده بودم.

چند روز پیش که از روی لیست واتس‌اپ دنبال شماره‌ای می‌گشتم، چشمم خورد به اسم «مامان پاریس» و عکسی که عکس مامانم نبود. عکس یک دختر فرانسوی بود، با  پوست گندمی و چشم‌های عسلی و موهای مشکی کوتاه فر. پوست گندمی و چشم‌های عسلی‌اش که خود مامانم بود، موهایش هم مثل همان عکس قدیمی مامانم در همین سن و سال بود، همان عکسی که در آن دامن آبی بلند پوشیده بود و موهایش را فر شش ماهه کرده بود. عکس دختر روی واتس‌اپ، شبیه جوانی‌های مامانم بود، انقدر شبیه که فکر کردم احتمالا چند سال بعد دختری به دنیا میاره که اسمش رو میذاره آوا، آوایی که بیست و چند سال بعدش، از مامانش که پالتوی مشکی تا سر زانو پوشیده و شالش رو نرم پیچیده دور گردنش و یک وری به دوربینش می‌خنده، وسط خیابون‌های پاریس عکسی می‌گیره. عکسی که می‌شه عکس پروفایل واتس‌اپش.

 406 total views,  12 views today

مادربزرگم باید از گوشه‌ی قاب بیاید بیرون و برای روزگار دعای نور بخواند

حالا که وضع به اینجا رسیده و دنیا بی نور شده، باید همه‌ی مادربزرگ‌هایمان جمع شوند و فکری بکنند، کاری کنند که حال دنیا خوب شود. یکی‌شان قوطی «قوّتو» را از داخل گنجه دربیاورد، یک قاشق بریزد کف دستمان تا بخوریم و جان بگیریم، یکی دیگر گوشه‌ی روسری‌اش را گره بزند و دور تسبیح بگیرد، شاید که بخت دختر شیطان گره خورد و دوای درد روزگار پیدا شد. آن یکی باید جوشانده و چای نبات درست کند و دعاهایش را فوت کند به فنجان، و جوشانده را قاشق قاشق بنوشاند به جهان. آن یکی ضبط را روشن کند و آهنگ هایده بگذارد و بلند بلند بخندد که حال و هوایمان عوض شود. بعد آن مادربزرگ دیگر برود سر بالکن، یا ته حیاط، روی گاز پیک‌نیکی کتلت سرخ کند، برای وقتی که همه چیز خوب شد و قرار است دور هم جمع شویم.

 باید مادربزرگ من هم ،  آرام از گوشه‌ی قاب بیاید بیرون، برگردد، بنشیند کنار تخت دنیا. دستش را در دست بگیرد و دعای نور بخواند. دعای نور* را که بخواند تب دنیا قطع می‌شود. دنیا بی‌نور شده. باید مادربزرگ‌ها کاری بکنند نور به روزگارمان برگردد.

.

.

.

*بچه که بودم، هر بار تب می‌کردم، مادربزرگم کنار تختم می‌نشست و دعای نور می‌خواند. صبح نشده، تبم قطع می‌شد.

 978 total views,  14 views today

دل خوش سیری چند؟

پرسید:
– ترسناکه نه؟
می‌خواستم بگم: خیلی، خیلی ترسناکه. اینکه یه بچه‌ی یازده ساله بتونه خودش رو بکشه واقعا ترسناکه. اینکه انسولین پیدا نشه و مریض‌های دیابتی الان ندونن که چیکار کنن واقعا ترسناکه. وضعیت کرونا توی ایران ترسناکه، قیمت دلار و تورم که هیچی. خود رییس جمهور شما! اون خیلی ترسناکه. رییس جمهور ما هم ترسناکه. از همه ترسناک‌تر نزدیک شدن آبانه. بعدش نزدیک شدن سالگرد هواپیما. آره ترسناکه. زندگی خیلی ترسناکه.
نگفتم. به جاش یک قلپ از قهوه‌ام خوردم و همین‌جور که توی بالکن ایستاده بودم و نگاهش می‌‌کردم بهش لبخند زدم. برگشت در صندوق عقبش رو بست، یک کیسه‌ی بزرگ از خریدهایی که کرده بود رو انداخت روی دوشش، دو تا ماسکی که برای هالووین خریده بود رو گرفت بالاتر که بهتر بهم نشون بده. بعد دوباره با خنده پرسید:
– فکر میکنی بچه‌ها هم بترسن از اینا؟
می‌خواستم بگم بچه‌ها خیلی چیزای دیگه‌ای هست که ازش بترسن. دنیا خودش به اندازه‌ی کافی ترسناک هست.
نگفتم. به جاش گفتم: آره حتما، هم می‌ترسن هم کلی کیف می‌کنن!
خوشحال شد و برام آرزوی یک بعد از ظهر عالی کرد.

 832 total views,  6 views today