کافه بنفشه های نگران

اول.

دم در ولیعصر قرار گذاشته ایم. یکیمون دیرتر میاد، کلاسش طول کشیده. همه که جمع شدیم راه میفتیم. امروز قراره برای دمنوش های کافه اسم انتخاب کنیم. یکیمون میگه:«برای هر کدوم از نوشیدنی ها اسم یه آهنگ دهه شصتی میزاریم» اون یکی میگه:« نمیذارن که، مثلا اسم آهنگ شهرام شب پره رو بذاریم روی چای؟» من میگم : «اونا که نمی فهمن، مثلا اسم چای زعفرونی رو میذاریم: این شبی که میگن شب نیست.» رسیدیم به انقلاب، حواسمون رو جمع می کنیم که از خیابون رد شیم. از جنوب خیابون راه میفتیم سمت غرب. من میگم: «میتونیم اسم فیلم سینمایی هم بذاریم روشون.» یکیمون میگه: «به تو باشه اسم همه فیلم هایی رو انتخاب میکنی که فروتن بازی میکنه.» اون یکیمون میگه: « اون وقت هر چی قرمز و دوزن دم کنیم میمونه رو دستمون!» هممون با هم می خندیم. یکیمون میگه: « برنامه ی پشت بوم کافه اوکی شد دیگه؟» همه با هم میگیم: «اَه آره دیگه بابا کشتی ما رو با اون ایده ات.» هممون میدونیم که چقدر ایده خوبی بوده. قراره روی پشت بوم کافه یه عالمه طناب بکشیم از این ور به اون ور، روش ملافه های سفید پهن کنیم، وسطاش جا به جا رو زمین گل بذاریم. آدم ها برن اون بالا لای ملافه ها گم شن، بعد گل ها رو پیدا کنن وقتی پیدا شدن بدن به هم دیگه و از خنده ریسه برن.
یه موتوری بوق میزنه. بعدم داد میزنه: «حواست کجاست کوچولو!» یکیمون حواسش نیست. داشته مسیج میداده نمونه سوال معادلات مهندسی پیدا کنه برای امتحان پس فردا. میگه: «بذارین اول اینو پیدا کنم، بخوایم کافه باز کنیم اول باید معادلات پاس کنیم.» راست هم میگه.
کوچه رو که رد میکنیم، یه ساختمون قدیمی کنارمونه که پایینش یه دستفروش بساط کتاب پهن میکنه. سرمو بلند میکنم میگم: «بچه ها اینجا هم خوبه ها، یه بالکن کوچیک هم داره رو به انقلاب، تر تمیزش کنیم میشه تو بالکنش میز گذاشت واسه بد اخلاقا که حوصله ی جمع ندارن که داخل بشینن.» اون یکیمون میگه: «تا اون روزی که ما پول خریدن یا حتی اجاره ی این ساخنتمون رو داشته باشیم خرابش کردن رفته.»
رسیدیم دم کافه فرانسه. میریم تو نفری یه قهوه میگیریم با یه شیرینی میایم وایمیسیم کنار پیشخون دم پنجره. کوله هامونو پرت میکنیم گوشه ی دیوار. یکیمون پرت نمیکنه. میذاره روی پیشخون. داریم قهوه هامونو مینوشیم و در مورد اینکه هر نوشیدنی رو با چه حالتی سرو کنیم حرف میزنیم. یه پسر مو بلند میاد کنارمون از یکیمون می خواد که کیفشو از روی پیشخون برداره تا اون لیوان قهوه اش رو بذاره. یکیمون همین جور که کیف رو برمی داره سینه اش رو صاف میکنه و میگه :«موقع سرو کردن دمنوش گل گاو زبون باید آرامش خیلی زیاد داشته باشیم. کسی که چای زعفرونی رو سرو میکنه باید بلند بلند بخنده انقدر که صدای خنده اش همه ی کافه رو برداره.» یکیمون میگه: «مردم فکر نمی کنن دیوونه ایم؟ » اون یکیمون میگه: «مگه نیستیم؟» بلند بلند می خندیم. قهوه هامون تموم شده و داریم میریم، پسر مو بلند بهمون میگه: «برای کافه تون روی منم حساب کنید بچه ها!» بهش لبخند میزنیم و سرمون رو تکون میدیم. برمیگردیم سمت چهار راه ولیعصر. دوتامون تاکسی های ونک رو سوار میشیم، دوتامون میریم سمت آزادی، یکیمون میره سمت حافظ که از اونجا تاکسی های صدر رو سوار شه.

ده سال بعد، هیچ کدوممون توی یه شهر نیستیم. توی یه کشور هم نیستیم. توی یه قاره هم حتی نیستیم. یکیمون صبحشه پاشده از وسط ۲۰ سانت برف داره میره دانشگاه، یکیمون شبشه، از گرما کلافه شده داره مسواک میزنه بره بخوابه. یکیمون عصرشه تازه از سر کار برگشته. یکیمون سر شبشه نشسته پشت میز فرم های مالیاتی شو پر میکنه. اون یکی هم قهوه ی صبحشو گرفته دستش داره به درخواست اضافه حقوقش فکر میکنه. کافه فرانسه هنوز همون جا سر جاشه. ما خودمون هم الان یه کافه داریم، «کافه بنفشه ها».

اسم گروه تلگراممونه. کاش شماره ی اون پسر مو بلند رو هم داشتیم، اضافه اش می کردیم توی گروه.

دوم.

اسم گروه را عوض کرده بود. گذاشته بود : «کافه بنفشه های پر پر». هیچ کس هیچ چیز نگفته بود. اعتراضی هم نکرده بود. نهایتش هر کداممان یک آهی کشیدیم و یک فیس ناراحت فرستادیم توی گروه.  حتما حالا که هر کداممان یک گوشه ی دنیاییم، پر پر شدنمان را باور کرده ایم.  اما دوباره اسم گروه را عوض کرده، گذاشته :« کافه بنفشه های نگران». می پرسم : «نگران یعنی چی؟» می گوید : «یعنی در حال نگاه کردن. نگاه کردن به دوستی ها. به خاطره ها. به دقیقه ها، ثانیه ها». میگوید : «قسمتی از شخصیت هر کدام از ما درون جمعمان معنی پیدا میکند. این طور که از هم دوریم، یک تکه از هر کداممان وجود ندارد.»

راست می گوید. یک بار جایی خواندم: وقتی در یک جمع خاطره ای تعریف میکنی باید حداقل یک نفر باشد  که خودش با تو درون آن خاطره حضور داشته بوده باشد که سرش را به تصدیق تکان بدهد. خود من برای خیلی از خاطره هایم حداقل را هم ندارم!

 3,756 total views,  3 views today

Ava

3 Replies to “کافه بنفشه های نگران”

  1. یکی از بزرگان موسیقی خراسان برای دریافت جایزه خود پس از یک اجرای زنده به مراسمی دعوت میشه
    پاسخش به این دعوت شنیدنی ه، میگه مردم روستای من که الان وقت برداشت محصول ه، به کمک من نیاز دارند و تحت هیچ شرایطی حاضر به موندن برای حتی چند روز هم نمیشه
    فارغ از درست یا نادرست بودن کار این پیراستاد، فلسفه ی برگشتش قابل تحسین ه!
    همه میدونن در حال گریز از چی هستند، اما نمیدونن چی رو دارن از دست میدن تا نداشته ها رو جبران کنن! غالبا کفه ی نداشته ها در ابتدا سنگینی میکنه اما اون چیزی که در بلند مدت میچربه، قطعا اون داشته هایی ه که که یه عمر توی گوشت و استخون ریشه دوننده ولی ما نادیده میگیرمشون و وقتی برامون آشکار میشن که خیلی ازشون دور افتادیم
    نوستالژِی انعکاس آینده ای که هیچوقت توش امیدی به برآورده شدن ارزوهای گذشته نیست

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *